رفتن به مطلب

مشاعره با شعر نو


پست های پیشنهاد شده

تجسم کن زمانی را...

که با ابریشمین نقش خیالت 

صفه ی ایمان قلبم را 

به دستان نیایش فرش می کردم

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...
  • پاسخ 1.3k
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Top Posters In This Topic

Popular Posts

همون طور که از اسمش معلومه اینجا فقط با اشعار نو مشاعره میکنیم خب خودم شروع میکنم کسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد کرد کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار

روی علف ها چکیده ام   من شبنم خواب آلود یک ستاره ام  که روی علف های تاریکی چکیده ام   جایم اینجا نبود  نجوای نمناک علف ها را می شنوم   جایم اینجا نبود

رو به چارسو گشاده بود  با شكفته چهره ای  زیر گونه گون نثار فصل ها  ایستاده  بود  گرچه گاهگاه چهرش اندكی مكدر از غبار بود  لیكن از فرودتر مغاك شهر  وز فرازتر فراز  با همه كدورت غبار ‌،

من سرگذشت یاسم و امید

با سر گذشت خویش

می مردم از عطش

آبی نبود تا لب خشکیده تر کنم

می خواستم به نیمه شب آتش

خورشید شعله زن بدر آمد چنان که من

گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم

با سرگذشت خویش

من سرگذشت یاس و امیدم

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

می کشم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش 

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش 

 

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شب در راهست

دل را

در پستوی تاریکیها

با اندوه می توان

در کنج قفس

زندانی کرد

زنجیر تعلق

چون دیو پلیدی

مرا از اسارت خود

رها نمی کند

باغچه ی زندگی

طراوت خود را

در بهاری دگر

تجربه نمی کند

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم برای میله های عشق ، تنگ می شود...

دلم، برای قفل های دل ، تنگ می شود...

 هوای سرد چاله ی سیاهِ گونه ات ، دلم...

 برای سوز عاشقانه ی شکنجه ، تنگ می شود...

دلم برای داربستِ چوبیِ خدافظی ،

 طنابِ بی تو بودنم...

دلم برایِ حلقه اش ،

 چقدر تنگ می شود!!!

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

دارم راه می افتم

تا چطور با تو حرف بزنم

که چطور به حرف هایت گوش کنم
برای به تو رسیدن

یک بار برای همیشه

باید راه می افتادم
برای با تو ماندن اما روزی هزار بار

باید راه افتاد

  • تشکر 3
  • خوب 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دوباره عشق بازی 

پشت عاشقانه های خیالی ام 

و تویی 

که خیالت پیش من نیست

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بین که همی سپرم

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من یک نفس دویده ام تمام راه را 

قطره قطره ی شب را

گریسته ام 

تا تورا در آغوش به سماجت ببرم 

شب بلند است 

فرصت عاشقی کم

چله باید نشست معشوقی را که توهستی ...

 

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا

شعله از توست اگر گرم زبانی ست مرا

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آنچنان خوب تو هستی که شدی هستی من

طرح گل خواسته باشند مثالم ازتو

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

و ندانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

و تو رفتی

و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداد؟.....

 

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم برای میله های عشق تنگ می شود...

دلم برای قفل های دل تنگ می شود...

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در یکی از شبها
یک شب وحشت زا
که در آن هر تلخی
بود پا بر جا،
و آن زن هر جایی
کرده بود از من دیدار؛
گیسوان درازش ـــ همچو خزه که بر آب ـــ
دور زد به سرم
فکنید مرا
به زبونیّ و در تک وتاب

  • تشکر 2
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 6 months later...

به حرمت نان و نمکى که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است
و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من
می خواهم
این زخم
تا همیشه تازه بماند

شمس لنگرودی

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
در 7 ساعت قبل، Danin72 گفته است :

به حرمت نان و نمکى که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است
و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من
می خواهم
این زخم
تا همیشه تازه بماند

شمس لنگرودی

یادم آمد هان 

داشتم می گفتم ان شب نیز

سورت سرمای دی بیداد ها می کرد 

و چه سرمایی چه سرمایی

باد برف و سوز وحشتناک 

لیک اخر سرپناهی یافتم جایی

  • تشکر 3
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکی مهمان ناخوانده

ز هر درگاه رانده،سخت وامانده

رسیده نیمه شب از راه،تن خسته،غبار آلود

نهاده سر به روی سینه رنگین کوسن هائی

که من در سال های پیش

همه شب تا سحر می دوختم با تارهای نرم ابریشم

  • تشکر 1
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 10 months later...

مرغی سیاه آمده از راه های دور

می خواند از بلندی بام شب شکست

سرمست فتح آمده از راه

این مرغ غم پرست

در این شکست رنگ

از هم گسسته رشته ی هر آهنگ

تنها صدای مرغک بی باک

گوش سکوت ساده می آراید

  • تشکر 1
  • عالی 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می‌روم

انگشتانم را بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم

چراغ‌های رابطه تاریک‌اند

چراغ‌های رابطه تاریک‌اند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست.

فروغ فرخزاد

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تنها صداست که می‌ماند
و امان از صدای او
که ابدی شد در گوش من…

فروغ فرخزاد

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نه چندان بزرگم

که کوچک بیابم خودم را

نه آنقدر کوچک

که خود را بزرگ…

گریز از میان‌مایگی

آرزویی بزرگ است؟

قیصر امین پور

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 3 weeks later...

تن تو کوه دماوند است
با غرورش تا عرش
دشنه ی دژخیمان نتواند هرگز
ماری افتد از پشت
تن تو دنیایي از چشم است
تن تو جنگل بیداری هاست

  • تشکر 1
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

×
×
  • اضافه کردن...