رفتن به مطلب
Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

اندک اندک آوای گام های این سه شخص، به گوش می رسد.آنان چه خواهند گفت؟ آیا نوشته ی چنین کتابی را خواهند پذیرفت؟
الکس_سرورم، اجازه ی ورود می دهید؟
به صندلی تکیه می دهند و می گویند:
_وارد شوید.
یکی از درب ها گشوده می شود و آنان، با جامه ی سپید که به رسم رفتن سرمای طاقت فرسا و آمدن بهار به تن دارند؛ وارد قصر شهبانو می شوند.شهبانو نیز، با لبخند دلنشین همیشگی به آنان می نگرند.هر سه تعظیم می کنند و می گویند:
_درود بر شهبانو ، الهه ی دربار فرمانروا لیو!
_درود بر شما، بنشینید.
_سپاسگذاریم!
چند گام کوتاه به سوی میز بر می دارند و آرام روی صندلی ها که دور میز گرد چیده شده اند، می نشینند.
ماری_شهبانو! چه چیز موجب شده شما ما را به کاخ خود فرا بخوانید؟
شهبانو کتاب چوبین را به سوی او می گیرند و می گویند:
_این کتاب را بخوانید!
ماری با احترام آن کتاب را از شهبانو می گیرد و به جلد چوبینش می نگرد؛ که نام کتاب "سیاست، فرمانروایی و سرکشی‌" روی آن حک شده است؛ این کتاب را تنها پادشاهان و شهبانوان می خوانند.
شهبانو_صفحه ی نخست آن یک نقش است؛ آن را نگاه کنید!
کتاب را می گشاید و با نقشی شگفت آور مواجه می شود؛ با شگفتی می گوید:
_اوه، خدای من!این یک نقش از دلاوری های خاندان کریست است!
این سخن، علیا حضرت را به تردید می اندازد.چگونه است که هم چنین خاندانی را دلاور و فرزانه می خوانند و هم، آنان را جاه طلبان منفعت طلب می دانند!
_بسیار خوب،(رو به آن دو)نظر شما چیست؟
الکسا نگاهی به نقش می اندازد و می گوید:
_شاید این نقش، نشان از دلاوری نباشد.
الکس_اگر چنین باشد، پس نویسنده با این نقش، قصد فریب خواننده را داشته است.
شهبانو_که اینطور! پس آیا چنین کتابی ارزش خواندن دارد؟
ماری بی درنگ پاسخ می دهد:
_نه به هیچ وجه!
_چرا ؟مگر این کتاب ویژه ی ما و فرمانروایان نیست؟
الکسا_چرا سرورم همین طور است؛ ولی آیا هرکس چنین نقشی را سر آغاز نوشته هایش بگذارد، نویسنده ای فرزانه و خردمند است؟
_بسته به محتوای آن دارد؛ در این کتاب نیز به آنچه مورد نظر ما است،اشاره شده.
الکس_اگر درست حدس زده باشم، شما بخش "فرماندهان جوان سرکش"را می گویید؛ اینگونه است علیا حضرت ؟
شهبانو سری به نشانه ی تایید تکان می دهند و می گویند:
_همین است؛ در این کتاب آمده، خاندان کریست به وحشی گری عادت دارند.همان گونه که "فرمانروا وَنداد "آنگونه بود.
الکسا با شنیدن نام "فرمانروا ونداد"،چهره اش در هم می رود.گر چه نسل او اینگونه به خاک و خون کشیده شده است؛ ولی او یگانه خردمند ویانا(پایتخت)بوده و است.از این رو می گوید:
_ولی به خردمندی "فرمانروا ونداد"در تاریخ نبوده، بانو!
_این ارزشی ندارد؛ بگذریم موضوع جوانی از نسل اوست؛ که متهم به قتل در شب پاک سده است.
الکس با تردید می گوید:
_ریون فرمانده ی بزرگ گارد؟
_درست است؛ او باید به کرده ی خود اعتراف کند و به غل و زنجیر کشیده شود.
_فرمان شما به روی چشم!ولی تا جایی که او را می شناسم، بدون تردید دلیلی برای کرده ی خود دارد؛ بهتر نیست از او دلیل بخواهیم؟
الکسا بی درنگ می گوید:
_او شخصی منفعت طلب است؛ چه دلیلی مگر این  می تواند داشته باشد؟
الکس آزرده لب می گزد و سر به زیر می اندازد.ریون چه کردی، که همه تو را فریبنده و خیانت کار می پندارند!دست زخمی اش را مشت می کند.(_نگران نباش الکس ، رویدادی در پیش نخواهیم داشت.)سخنش را باور دارد و بس.

 

 

  • تشکر 21

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهبانو_بانوان نماینده نیز بر همین باورند؛ بنابراین شما بازرسان ، باید از او بازجویی کنید.
ماری و الکس_فرمان شما اجرا خواهد شد.
_خوب است و(رو به الکسا) شما مشاور پیوت!
الکسا_می شنوم علیا حضرت!
_شما نیز پس از آنکه بازرسی به سرانجام رسید، گزارشی در این باره بنویسید...
در تالار همگانی قصر
ماری همان گونه که کاغذ ها را بررسی می کند، می گوید:
_عالی شد!باید از کسی بازجویی کنیم ، که نمی دانیم جرمش چیست.
الکسا چند دانه انار می خورد و می گوید:
_این که روشن است!
الکس همان گونه که کلافه سرپا ایستاده است، برای تایید سخن ماری می گوید:
_بازرس پایر درست می گویند؛ اکنون ما نمی دانیم دلیل این قتل چیست و جاسوس ها نیز، رویداد را به خوبی بازگو نکرده اند.
_در این هنگام بازرسی برای شما سخت خواهد شد.
ماری_همین گونه خواهد بود؛برای باز جویی از او زمان زیادی نیاز داریم.
الکسا بر می خیزد و رو به این دو می گوید:
_من این بازرسی را انجام خواهم داد.
این سخن، شگفتی ماری و الکس را بر می انگیزد؛ او را چه به بازرسی ؟
الکس_ولی بانو!
_قرار بر این است، که من این گزارش را بنویسم؛ پس بهتر است خودم برای این بازجویی پا پیش گذارم...
الکس سخنش را قطع می کند و می گوید:
_ولی این وظیفه به ما سپرده شده است و ما در قبال آن مسئولیم.
_این را می دانم؛ ولی به اعتماد کنید؛ از او بازجویی خواهم کرد و وادارش می کنم، مهر خود را بر گزارش بزند.
الکسا سخن از وادار کردن مگو، که به خاک و خون خواهی کشیده شد؛ سخن از اعتماد و باور مگو، که پلیدان نیز مورد اعتماد و باور هستند.ماری آهی از ناچاری می کشد و می گوید:
_بسیار خوب، ولی اگر ما هم بپذیریم، شهبانو نخواهند پذیرفت.
الکسا لبخندی می زند و می گوید:
_نگران علیا حضرت نباشید...

  • تشکر 21

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پس از سپیده دم
مِهر زیبا اینبار ابر های تیره را کنار زده است، تا در روز های پیش از نوروز،‌ گواه مهربانی های دلنشین مردم ویانا باشد؛او امیدوار است، که پلیدی ها از این سرزمین بروند و نیکی ها جایگزین آن شوند.مقابل گارد شاهنشاهی، از اسب سپید خود پیاده می شود.امروز سربازان سپید پوش، با فرمانده ی قاتل خود، چه خواهند کرد؟ وارد گارد می شود؛ اوه خدای من!اینجا چه خلوت است.
_بانو!
آوای آرام دنیل او را از نگاه کردن به شعله های آتش در آتشدان، باز می دارد.نگاهش به سوی فرمانده ی جوانی می رود، که ‌قامت سرو مانندش در این جامه ی سپید، چون بزرگ زاده است؛ زیرا او جوانی لاغر است، که صورت کشیده اش، که زلف سیاه فِر و چشمان طوسی درشتش، او را بسیار مانند مردان خاندان هاچینسون کرده است.آیا به راستی، او یک فرمانده ی سرکش است؟ نه! دنیل سر تعظیم فرود می آورد و می گوید:
_خوش آمدید!
گامی به سویش بر می دارد و می گوید:
_سپاسگذارم، اینجا چرا خلوت است؟
_سربازان در زمین مبارزه مشغول هستند؛ ما را ببخشید!
_نیازی به بخشش نیست، جناب فرمانده! من می خواهم فرمانده ی بزرگ گارد را ببینم.
_بفرمایید ، از این سو!
به دنبال دنیل ، راه زمین مبارزه را در پیش می گیرد.به راستی اگر ریون را برکنار کنند، دنیل از پس این گارد بر می آید؟ بیتردید نه!گارد فرمانده ولادیمر را می خواهد؟نه!فرمانده ی بزرگ باید در میدان ها باشد؛ نه در گارد جوانان!اندک اندک ، آوای تیر و کمان و فریاد های سربازان، شنیده می شود.کلاه شنل سپیدش را روی شانه هایش می اندازد و نسیم سردی، گیسوانش  را به این سو و آن سو هدایت می کند.سربازان که به مناسبت سده و نوروز سپید پوش شده اند، در تکاپوی مبارزه با جنگ افزار هایشان(سلاح هایشان)هستند.
الکسا_فرمانده کجا هستند؟
دنیل_ایشان..
با آوای تیر اندازی های بسیاری،‌ دنیل سخن خود را قطع می کند؛ الکسا نیز به تیر انداز می نگرد.اوه خدای من!به راستی او یک قاتل است؟ آخر چگونه؟ او با این جامه ی سپید، که نشان اژدهای سرخ دلاور(نشان فرمانده ی بزرگ گارد) روی شانه اش خودنمایی و زلف کوتاهش نسیم سرد به این سو آن سو هدایتش می کند؛ چون جوان بهاری است که نیکان، مژده اش می دهند.

  • تشکر 21

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تیر دیگری در کمان می گذارد؛ دارتی را در انتهای زمین و هیچ نمی کند.سربازان با خیرگی به او می نگرند و قصد خطا دارند؛ ولی ناگاه تیر را به سوی مخالف می گیرد و زه را به مقصد چشمان بهاری پیش رویش، رها می کند.تیر، به سوی چشمان بزرگ زاده ای می رود؛ بزرگ زاده ای که شاید موجب رنج او شود.الکسا دستش را به همراه شنل سپید بالا می آورد و اندکی نمی گذرد، که تیر کمی از تار و پود شنل را پاره کرده و به زمین می افتد.سربازان با شگفتی به رویداد پیش رو می نگرند؛ ریون چه؟ او ولی با چشمان سرمه ای ریز شده اش، به تار و پود پاره شده می نگرد.این بانوی رایزن، امروز به قصد ستیز آمده است و بس.همان گونه که به سویش گام بر می دارد، موذیانه و زمزمه وار می گوید:
_کسی که خود را پشت تار و پود شنل پنهان می کند، از کسی که آشکارا مبارزه می کند، خطرناک تر است.(سر تعظیم فرود می آورد)روز خوش بانوی رایزن!
_روز شما هم خوش!چه شده جناب فرمانده ؟از تار و پود شنل سخن می گویید!
تک خنده ای می کند و می گوید:
_تار و پود شنل ویژه ی جنگجویان نیست؛ ویژه ی مقام های عالی رتبه است.
سری به نشانه ی تایید تکان می دهد و می گوید:
_بسیار خوب!می توانم با شما صحبتی داشته باشم؟
_بفرمایید.
آهسته کنار می رود و ریون به قصد هدایت او، به سوی کتابخانه ی گارد رهسپار می شود؛او نیز به دنبالش...
"ریون کریست دژخیمی را در شب پاک سده، به قتل رساند."اگر این موضوع ویانا را در گیرد؛ دیگر او را به غل و زنجیر می کشند.او از همه چیز آگاه بود و اینگونه بی تفاوت، تار و پود شنلش را از دم تیغ پاره کرد!وارد کتابخانه می شود؛ کتابخانه ای کوچک، که کتاب های رزمی و جنگی با جلد های تیره، در قفسه های آن بیداد می کنند.ریون در بالای میز مربعی شکلی که در وسط کتابخانه نهاده شده است؛ روی صندلی می نشیند و منتظر به او چشم می دوزد.او نیز کاغذ های بازرسی را روی میز، پیش روی او می گذارد و خودش، در پایین میز می نشیند.ریون بی درنگ کاغذ ها را بررسی می کند:«کاغذ نخست:گزارش پایانی برگرفته از کتاب "پاک چون آنان"نوشته ی نویسنده ای ناشناس...»خواندن آن کاغذ، پوزخندی را مهمان چهره ی آرامش می کند.چه چاپلوسانه خاندان کریست را مورد تعریف و تمجید قرار می دهند؛ چه احمقانه نیز، آنان را پلید خواندند!کاغذ را کنار شمع پیش رویش می گذارد، که سخن رایزن بزرگ زاده ی شهبانو ، متوقفش می کند.
الکسا_اگر باز هم قصد سوزاندن مدرک پیش رویت را داری، بدان سودی در آن نیست.
این سخن او را به یاد دانشمندی می اندازد؛ که می گفت:(اندکی سپند در این آتشدان بریز، این مردم تو را آتش افروز خواهند خواند.)با لحن تمسخر آمیزی می گوید:
_این بازرسان همچنان از نوشته های خردمندانه ی آن نویسنده استفاده می کنند؟اوه!
انگشت اشاره اش را به جوهری که کنار شمع است، آغشته می کند و آن را روی کاغذ نخست می زند.الکسا با دقت به این کار می نگرد؛ او آتش نمی افروزد، جوهر به میان می آورد.در همین هنگام، آوای درب بلند می شود.
ریون_بفرمایید!
درب بی درنگ توسط خدمتکار سپید پوشی، که گیسوان سیاه پریشانش را روی شانه هایش ریخته است و سینی چای در دست دارد؛ گشوده می شود.با دیدن آن دو، تعظیم می‌کند و می گوید:
_روزتان خوش!
سپس چای را پیش روی الکسا می گذارد؛ الکسا نیز می گوید:
_سپاسگذارم!
و پس از‌ آن، با احتیاط چای دیگری را پیش روی ریون می گذارد؛ او نیز سری تکان می دهد.خدمتکار هم، اندکی نگذشته کتابخانه را ترک می گوید. الکسا همراه با نوشیدن چای به جوهری که روی کاغذ نخست فرود آمده است، می نگرد.این اثر چه معنایی می تواند داشته باشد؟ ریون جرعه ای از چای می نوشند و سپس همان گونه که کاغذ دیگری را می خواند؛ می گوید:
_نمی دانستم که کشتن یک‌ دژخیم جرم است!

  • تشکر 20

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_دژخیم کشتن نیز، در شرایط ویژه ای جرم نیست؛ ولی جناب فرمانده! چرا شما دست به چنین جنایت کثیفی زده اید؟
کاغذ را روی میز می گذارد و می گوید:
_من برای چنین جنایتی دلیل دارم...
الکسا سخنش را چون خنجر فرو رفته در پرده ی ابریشمی، می درد و می گوید:
_سود دیگر!آیا اینگونه نیست؟
_اینبار نه بانو!
این سخن دیگر مسخره است؛ کارش به جایی رسیده است که، دروغ هم می گوید! به راستی مایه ی ننگ است.
الکسا_دروغ است؛تو عروسک خیمه شب بازی بیش نیستی.ولی..(پوزخند ی می زند)یکبار برای نجات مردم‌ به پا خاستی، گر چه شکست خوردی؛ باری دیگر نیز، خود را سپر بلای صد ها انسان‌ کردی؛پس از آن هم، قاتل جان ها شدی.تو کیستی؟ صاحب آن گردنبند پاک؟این محال است.
با این سخن، ریون با شگفتی و‌ تردید به او می نگرد.شگفتا!این بانو ی رایزن، نیکاو(نام گردنبندش، که اکنون از کتیبه ها پاک و به زبان آوردنش ممنوع شده)را پاک می پندارد!از این رو می گوید:
_نمی دانم از چه سخن می گویی.
این ‌انکار، الکسا ‌را‌ از جایش بلند می کند و تا نزدیکی میز او می کشاند.با خشم می گوید:
_خوب هم می دانی؛ من روشنایی آن را دوباره دیده ام.
بی درنگ کاغذ ها را از پیش روی او بر می دارد و به سوی درب می رود؛ولی با آوای محکم ریون ، می ایستد.
_بایست.
بی هیچ‌ سخنی، سر جای خود می ماند.ریون ادامه می دهد:
_من برای نجات آن دختر پانزده ساله، دژخیم را به قتل رساندم.
اوه خدای من!نجات اپریل! آن هم ریون! آهسته به سویش باز می گردد، تا سرانجام  کارش را بازگو و اجرا کند؛ولی با دیدن روشنایی عمیق چشمان سرمه ای او، از کار خود منصرف می شود و هر چه شنیده است را، باور می کند.کاغذ ها را روی میز می گذارد و آهسته روی صندلی کنار او می نشیند و می گوید:
_این ...چگونه رویداده است؟
_خاندانم را به وحشی گری آلوده اند، گر چه نیستند.مرا نیز به ریختن خون انسان پاکی آلوده اند، که راستینش چیز دیگری است.
پوزخندی می زند و با لحن حق به جانبی می گوید:
_تو که خود او را اسیر کرده ای؛ پس نجاتش چیست؟
_-من هیچگاه قصد جان آن دختر را نکرده ام.
بسیار خوب(کاغذی را بر می دارد)باید مهر خود را بر پای این نوشته بگذاری.
او تنها به کاغذ می نگردالکسا قلمی بر می دارد، آن را به جوهر آغشته می کند و به نوشتن مشغول می شود.در حین نوشتن، چهره اش در هم می رود؛ که نشان از دشواری راه دارد؛ پس او چگونه آن تقاضانامه را به قلم آورد؟ اکنون ماننده کودکی شده است، سخت در حال نوشتن است؛ آن هم کودکی که مزه ی تلخ بلوط را چشیده است.

 

 

  • تشکر 19

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سرانجام پس از پایان آن ،نگاه پیروزمندانه ای به نوشته هایش می کند و همان گونه که برمی خیزد،میگوید:

-اکنون نوبت مهر است.

و کاغذ را پیش روی او می گذارد.ریون نگاه گذرایی به نوشته ها می کند و سپس،دو وجب از آسینش را بالا می زند ؛قلم را به جوهر آغشته می کند و پس از درنگی کوتاه ،مشغول می شود.اوه،او چه می کند؟مگر مهرش را چه شده است؟الکسا با دقت به حالت دستش می نگرد.او که قلم را به جوهر سیاه آغشته کرده؛پس این رنگ زرین چیست!اندکی نمی گذرد، که نقش مهر اژدهای نگاه بان را در برابرش می بیند.آستینش را پایین می کشد و میگوید:
-این هم مهر!
کاغذ را برمیدارد و میگوید:
-بسیار خوب!پس آسایش و آرامش اپریل تضمین شده است؟!
ریون دیده فرو می‌بندد؛اپریل آسایش را شاید،ولی آرامش را ندارد.زیر لب میگوید:
-سده از کجا و چه زمانی شوم شد؛آنگه که الهه ای بیش در میدان نبود.(رو به او میگوید)شاید
این دیگر چیست؟او از چه سخن میگوید؟آیا این یک تلنگر است؟بی درنگ کتابخانه را ترک و با سرعت هر چه بیشتر، از پله های آن پایین می آید.؛اگر جان اپریل در خطر نباشد،شاید شهبانو نیز قانع شوند.سوار اسب می شود؛پیش از آنکه اسب را به تاختن وا دارد،آنچه نوشته است را مرور می کند:(به نام ایزد دانا درود بر خوانندگان والا مقام!امیدوارم در این روز های پرمهر،زیباترین لحظات را سپری کنید.همه ی شما،در جریان رویدادهایی که توسط وزیر برکنارشده هدایت می شده،بوده اید.افسوس که در طی این رویدادها،جان خیلی از مردم بزرگ و کوچک گرفته شد و سوگ نبود آن ها،دل ها را آزرده کرد.از اینها گذشته، موضوعی که مورد توجه قرار گرفته است؛قتل در شب پاک سده است.جاسوسان شاهنشاه آوردند که"فرمانده بزرگ زاده ی گارد شاهنشاهی،یک دژخیم را در حیاط خانه ی وزیر برکنار شده به قتل رساند و سپس،اسیری را با خود برو."ولی این مطلب،همه ی ماجرا نیست؛همگان می دانند که جاسوسان،تیز و باهوش هستند؛بنابراین یک جاسوس تیز و باهوش،چنین رویدادی را باجزئیات میگوید.خوشبختانه بازرسان پر تلاش اداره ی بازرسی،از راست ماجرا آگاه شدند.من نیز برای بازجویی رهسپار گارد شاهنشاهی شدم و راست ماجرا را، از مسبب آن جویا شدم.

 

 

  • تشکر 19

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آن این است "فرمانده ی بزرگ زاده ی گارد جوانان،برای نجات خواهر زاده ی شهبانو،که زیر شلاق های بی رحمانه ی یک دژخیم دست و پنچه نرم می کرد؛دست به قتل او زد."بنابراین ما دلیلی برای مجازات او نخواهیم داشت و تنها،مجازات مسبب اصلی نیاز است.
بدرود
نویسنده:الکساندرا پیوت، رایزن شهبانو و دخت بزرگ نخست وزیر)و مهر ریون، که نشانه ی تایید این نوشته است.نوشته را لوله می کند و کلاه شنلش را روی سرش می کشد.پروردگارا!گردنبند پاک فرمانروایی، دست چه کسی است؟آن گردنبند به راستی ازآن کسی است که، با ضربه های وحشیانه، شمشیرش را به خون آلوده می کند؟با یادآوری نخستین رویایی اش با او،آهی می کشد و همان گونه که اسبش به آرامی حرکت می کند، آسمان ابری را نگاه می کند.آن روز ریون، رگ گردن ها را می زد و عقابی بر گرد او می گشت؛سپس بازویش را نشانه گرفت و نقشی مرموز، بر جای گذاشت.غرش آسمان، موجب باران و پناه گیری مردم ویانا می شود؛ ولی او، به خاطر دلبستگی اش به باران، کلاه شنلش را روی شانه هایش می اندازد و سرش را پایین می گیرد.اینجا ویانا است؛ شهر بخردی و فرزانگی، که نیکان مژده ی جوانان بهاری اش را می دهند.اوه، ولی اکنون چه؟ "وزیری ویانا را به خاک و خون کشید؛فرمانده ای نیز به دنبالش..."
-ای چکیده از آسمان سده، ای ناله ی پنهان...

  • تشکر 20

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با شنیدن آوای لطیفی که این چنین زمزمه می کند،اسبش را نگه می دارد.اندکی درنگ می کند و سر می چرخاند؛که خود را در منطقه ی آیین می یابد.با حیرت و تردید به این منطقه می نگرد؛این منطقه چون سرزمینی سبز، از گل و گیاهان پوشیده شده است؛اکنون که باران می بارد،شبنم از برگ گل های نوجوان سرخش، که در کنار رودخانه است؛ به زمین سرد می چکد و آن را نوا می دهد.از اسب پیاده می شود و به سوی این رودخانه می رود؛رودخانه ای که اکنون، از زمستان رها شده و آب روان و گوارا با خود دارد.ای کاش مردم این سرزمین به جای جاه طلبی و طمع بیهوده، کمی به خود بیایند.نوشته را باز می کند و به مهر...نه به نقش تایید آن، چشم می دوزد؛ اژدها عقاب را زندانی کرد؛ خود نیز به افسانه تبدیل شد؛ اینک نیز نقش آن، مظهر تایید یک نوشته شد.
-الکسا!
آوایی که او را به نام فرا می خواند، موجب می شود کاغذ را لوله کند و به دنبال آوا بگردد.در همان حال،نگاهش روی دختر جوان مهربانی می‌ماند؛که جامه ی سپید رنگ بلند بازرسان بزرگ پوشیده و به او می نگرد.لبخندی می زند و همان گونه که به سویش می رود ، میگوید:-ماری، اینجا چه می کنی؟

  • تشکر 19

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ماری با خنده میگوید:
-این منطقه خانه ی ما است و گویا، تو در حیرت آنچه که در آن کاغذ نقش بسته است، به سر می بری و من از آن ناآگاه هستم.
کاغذ را به او می دهد و میگوید:
-بخوان!
ماری با تردید کاغذ را می گشاید و همان گونه میگوید:
-این باید....نوشته ای باشد که، شهبانو از تو خواسته.
دست به سینه و موذیانه میگوید:
-ادامه بده!
ماری با دیدن مهر ریون،با شگفتی میگوید:
-تو چگونه...مگر می شود؟این ها چیستند؟
-بایست ماری؛نوشته راست و درست است؛ مهر نیز...
کاغذ را به او باز می گرداند و میگوید:
-چگونه حرف هایش را باور کردی؟
همان گونه که سوار اسب می شود،پاسخ میدهد:
-من مجرمان را خوب می شناسم؛ به ویژه بزرگ زادگان را!حرف هایش را بدون هیچ تردیدی به زبان آورد و خود، مهر را برایم به نقش آورد.

ماری در تایید آن ، لبخندی بر پهنای چهره اش می زند.این واژه های آرام و این مهر، همه یک سو....جنایت های وزیر سابق نیز، سویی دیگر...اینک باید برای شناخت جایگاه ریون، یک رایزن زلف زرین (رایزن بزرگ فرمانروا، که در نبود ایشان، نزد شهبانو است.)را به آب و آتش کشید.
گارد شاهنشاهی
جرعه ای از چای می نوشد و دیده فرو می بندد؛"تا زمانیکه مرا شوم بنامند، محال است اپریل، این خاله زاده ی نوجوان، آرامشی را حس کند."در این سال، از برای جنایت های این وزیر ، شاید بدترین زادروزش را داشته است.او، آنچه از آتش بود را نهان داشت و بر خاندان مایر، هر چند در نبود فرمانروا،تعظیم کرد.آن هم برای نوجوان بی پروایی که، قصد فرمانروایی داشت.در شب زادروز خود، خنجر بر پیکر دژخیمی برد و تقاص خوشگذرانی های وزیر طمع کاری را داد.چندی پیش هم، نقش مهر خود را بر پای نوشته ای کشید؛که می تواند هر کاری انجام دهد.دیده می گشاید و به انگشت جوهری خود می نگرد.سال ها پیش، آموزگاری به کودکان می گفت:
"انگشت آغشته به جوهر، بر هر کاغذی مزنید؛شاید آن جوهر، شما را به ژرفای دره ی آتشین فرو بَرَد."
-رهایم کنید!...رهایم کنید!

  • تشکر 17

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آوای ستم دیده ی دخت جوانی ،او را از ژرفای اندیشه هایش بیرون می کشدبیرون می کشد و وادارش می کند،کتابخانه را ترک گوید.با کنجکاوی به دنبال آوا می گردد؛چه کسی دخت جوانی را شکنجه می کند؟از پله ها پایین می دود.
_دخترک احمق،جنایت کار...
این آوای تحقیر آمیز را به خوبی می شناسد؛هر کجا سخن از گناهکاران و مجرمان شود،پای هلنا فلتچر(دختر بزرگ وزیر انتونیو)نیز به میان می آید.نزدیک گارد،مردم پشت سر او گرد هم آمده اند و شلاق زدن های او به جنی را،تماشا می کنند.جنی نیز با جامه ای خون آلود،زلف پریشان سیاه و چهره ی زخمی زانو زده و زیر این شلاق ها، دست و پنجه نرم می کند.خیلی زود در آستانه ی درب ورودی گارد نمایان می شود و با خشم می گوید:
_بس کن!!!!
هلنا با شنیدن آوای او،دست نگاه می دارد و با چشمان درشت سیاه رنگش،ناباورانه به او چشم می دوزد؛ولی جنی سر به زیر می اندازد.آری سخت است که اینگونه،نامت بر شهر چیره شود.هلنا با لحن تمسخر آمیز وحق به جانبی می گوید:
_توکه هستی که به بزرگ زاده ای چون من،دستور می دهی؟این دختر،فرزند یک جنایت کار است.
گامی به سویش بر می دارد و با آوای آرام تری می گوید:
_کدام یک از ما دنباله رو پدران خود بودیم،که او نیز باشد!
هلنا با همان لحن می گوید:_جنایت آدمی رابه خاک و خون می کشد؛فرزندانش را نیز...
سخنش را می برد و می گوید:_فرزندانش هر یک پی آرزو های خود می روند؛تو خود نیز، دنباله رو پدر خودنبودی.

  • تشکر 18

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

با خشمی که چون روشنی روز،چشمان درشتش را در بر گرفته است،نگاهش می کند.گویا آتشفشانی از خاندان فلتچر،قصد فوران دارد.با همان لحن ادامه میدهد:
-بانو!ما در ویانا زندگی می کنیم؛مهد تمدن این دودمان.هیچ یک دنباله رو پدران خود نبودیم؛(موذیانه می گوید)حال چه نیک باشند،چه بد...بگذار او نیز،رها شود.
هلنا شلاق بر زمین می اندازد و کنار می رود؛آه،پروردگارا!چه هنگام فرا می رسد که این بزرگ زادگان،خِرد خود را به کار گیرند؟؟؟!!!اندک اندک،مردم پراکنده می شوند و از برای دولت خویش،مسبب این معرکه را رها می کنند.
عمارت نخست وزیر
وارد حیاط عمارت می شود؛با آنکه قانع کردن بانوان نماینده،بسی دشوار است؛ولی برای آسایش یک دربند،این کار نیاز است.آوای تیراندازی های پی در پی در باغ،از نغمه ی گنجشکان می کاهد و او را،از وجود شخصی متین و آرام در آن،آگاه می سازد.آهسته میگوید:
-آنابل!
همان گونه که از پلکان عمارت پایین می آید،میگوید:
-بله بانو!
کلاه شنلش را روی شانه هایش می اندازد و میگوید:
-مادرم کجا هستند؟
-در باغ هستند،بانو!
لبخندی به نشانه ی سپاسگذاری،چهره اش را در برمی گیرد و بی درنگ،ره باغ خشک عمارت را در پیش می گیرد.اگر بتوان اعتماد بانویی از خاندان مدیر را جلب کرد،شاید کار آسان شود؛آن هم شاید...آهسته درب چوبین باغ را می گشاید و به دنبال هیلدا،تیرها را تعقیب می کند.او همان گونه که گیسوان پریشان قهوه ای رنگش را،به دست باد سپرده است،تیراندازی می کند؛خوب او را می شناسد؛از جنگ و مبارزه بیزار است و تنها،برای سرگرمی و گرفتن تصمیم های با ارزش،تیراندازی می کند.دستی به شنل و جامه اش می کشد و به سویش می رود.چهره ی مهتابیِ مهربان و چشمان ناآرام آبی رنگش،نشان از بحث و ستیز فراوان دارد.سر تعظیم فرود می آورد و می گوید:
-درود مادر جان!
همان گونه که به تیر پرتاب شده می نگرد،با آوای مهربانش میگوید:
-درود بر تو دخترم!
سپس به او می نگرد؛او نیز کاغذ را به سویش می گیرد و میگوید:
-می توانم تیراندازی کنم؟
-البته،ولی(با کنجکاوی کاغذ را می گیرد)این دیگر چیست؟
کمان را می گیرد و پاسخ می دهد:
-آن را بخوانید!

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 17

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کنار می رود و مشغول خواندن می شود؛او نیز تیر در کمان میگذارد و برای پرتاب آن،چشم می چرخاند.عقابی بر فراز باغ،پرواز می کند؛نشانه اش می گیرد و همان گونه که نگاهش در نگاه هولناک عقاب در آمیخته،زه را رها می کند.تیر شتابان چون آذرخش،به سوی پیکر تنومندش می رود.دمی نمی گذرد،عقاب کنار می رود و تیر بر زمین خشک فرود می آید.عقاب نگاه ناآشنا و مرموزی به او می اندازد و همان گونه که آوایش را سر می دهد،ره مقصدش را در پیش می گیرد.در کتابی خوانده بود، "شکار را شکارچی نیز نمی داند؛ای پزشک تو را درمان چرا؟" گر از آن افسانه هیچ نداند،این را خوب می داند.
-این نوشته ی توست،الکساندرا؟
پرسش هیلدا،او را از بدرقه ی عقاب باز می دارد.کمان را زمین میگذارد و می گوید:
-آری!
-خوب است؛چرب زبانی نیز ندارد.
-نیاز است آن را به کار ببرم؟
تبسمی می کند و میگوید:
-نه،مهر نقش بسته روی آن بس است.
اوه،چرا همگان در این تصورند،که این نقش مهر است!آری نقش مهر دارد ولی،با هدف مرموز یک جوان در آمیخته است.سری تکان می دهد و می گوید:
-این نیز خوب است، که شما آن را پذیرفتید.
-من از آغاز هم پذیرفته بودم ولی، وزیر سابق چه؟
-پدر تصمیم دارند،تا هنگامیکه فرمانروا در سفر هستند، برای او مجازاتی تعیین نکنند.
-جنی چه می شود؟
-او بنا به قانون دودمان روژمانیان،مجازاتی نخواهد داشت؛ خودتان هم می دانید که "پلید در آتش می سوزد ولی فرزندش،پی دولت خود می رود."
جنگل بلوط 
درب چوبین کلبه را پشت سر خود می بندد؛همان گونه که از پنجره ی گشوده شده اش به دوردست می نگرد،شهبانو ایزابلا،خاله ی الهه اش را به یاد می آورد،که سخن از درک این جنایت ها و این میدان های نبرد می کردند.نه ایشان نیز نمی دانند؛ولی باید بدانند!نگاهش را از دور دست می گیرد و به خاله زاده ی نیمه جانی که روی صندلی، به ریسمان کشیده شده ،چشم می دوزد.اکنون که دیگر وزیر سابق از پای در آمده،بهتر است کمی در آسایش باشد.آهسته نامش را فرا می خواند:
-اپریل...اپریل...
در پاسخ، تنها انگشت سبابه اش را تکان می دهد.با احتیاط گامی به سویش برمیدارد؛او که حالش خوب بود.گیسوان بلند زرینش را، که چهره اش را پوشانده است؛ کنار می زند.اوه، باز هم شکنجه های طاقت فرسا، که چهره ی نوجوان این دختر را،غرق در خون ساخته است.جامه ی سپید خونین روی شانه هایش را،که به خاطر شکنجه ی بسیار پاره و خونین شده است،کنار می زند.کبودی وحشتناکش، او را سخت خشمگین می کند.اپریل همین که در این کلبه باشد،به اندازه ی کافی شکنجه می شود؛این دیگر برای چیست؟ هنوز آن نوشته بدست شهبانو نرسیده است؛که دو شخص ستم بسیار دیده اند.در آن هنگام نیز،دربار فرمان زندانش(وزیر سابق)می دهد.
-ریون....ریون....ریون...
 

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 17

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با آوای الکس،که آنگونه نگران نامش را فرا می خواند،به پا می خیزد و کلبه را ترک می گوید.الکس با چهره ای نگران و رنگ پریده، به سویش می آید.کلاه شنلش را روی سرش می کشد و آهسته آهسته، فاصله ی میانشان را می پیماید؛او نیز می ایستد و نفس نفس می زند.رو به رویش می ایستد و می گوید:
-چه شده الکس؟
بریده بریده پاسخ می دهد:
-نخست....وزیر....
پس از چند روز
تالار گردهمایی بانوان نماینده و شهبانو
همان گونه که به صندلی زرین تکیه زده اند و با کنجکاوی و تحسین نوشته های رایزن خود را می خوانند،می گویند:
-شگفت آور است؛او چگونه به این آسانی،راستین را آشکار کرد؟!
الکسا که در کنار ایشان ایستاده است؛پاسخ می دهد:
-این برای من هم شگفت آور بود؛ولی هنگامیکه مهر خود را روی کاغذ زد و بازرسان نیز آن را تایید کردند،دیگر جایی برای تردید وجود نداشت.
بانوی بزرگ نماینده (همسر وزیر هیلی)انگشتر زرین خود را در دست می کند و با لحن تمسخر آمیزی می گوید:
-هر چه باشد،او یک جنایت کار است؛شاید این یک نقشه باشد.
رایزن بزرگ(تام مایر)که در کنار الکسا ایستاده است،برای تایید سخن بانو هیلی می گوید:
-حرف های یک جنایت کار را نمی توان باور کرد؛هر چه باشد،او نیز همدست وزیر سابق است.
هیلدا (بانوی دوم نماینده )تک خنده ی آرامی می کند و می گوید:
-هم اینک، ما جایگاه او را نمی شناسیم؛پس این داوری ها برای چیست؟

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 16

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهبانو کاغذ را در کنار قلمی، روی میز میگذارند و می گویند:
-خوب به نقش پایین این نوشته بنگرید؛صاحب این مهر، یک جوان است.
سرور من، باید می گفتید نقاش این نقش...
هیلدا به نقش می نگرد ؛درست است که دخترش به جنگ گرگ گرسنه ای چون او رفت،ولی این جوان،از نوادگان مادربزرگش ترانه است!خون خاندان کریست را در رگ های خود دارد.در این هنگام، الکسا می گوید:
-او ت**** برای توجیه من نکرد؛به گونه ای که وزیر سابق همه را به خاک و خون می کشد، تا توجیه دندان شکنی داشته باشد.
شهبانو-در تاریخ آمده، "فرماندهان جوان سرکش سیاست را از بر هستند." او در این چهار سال،دخالتی در سیاست نکرده؛هر چند از خاندان کریست است.
اوه، سرور من!چه می گویید!باز که سخن از خاندان کریست به میان آوردید. آیسا با شنیدن این سخن،آهی می کشد و همان گونه آرام،به نقش مهر فرزندش می نگرد.آن از پدرش،(موبد هاچینسون)که ریون را مایه ی ننگ می داند و این هم...
رایزن مایر، موذیانه می پرسد:
-نظر شما چیست،بانو هاچینسون؟
این لحن،او را تحریک نکرد هیچ؛آرام ترش نیز کرد.تبسمی می کند و می گوید:
-بازرسی ها ثابت کرده،فرزند من آشکار شده است؛پس دلیلی برای رد کردن این موضوع نخواهیم داشت.در ضمن همان گونه که در کتیبه ی بزرگ آمده،"شوم بودن را از اهریمن آموختم؛او شوم است و هیچگاه آن را پنهان نمی کند."فرزندم هر چه باشد، پنهانش نمی کند.
ولی اینگونه نیست؛ریون رازی بزرگ و جان سوز را در سینه ی خود دارد.رازی که چه بخواهد و چه نخواهد،آشکار می شود.
رایزن مایر با خشم می گوید:
-بانو!!!!از حس مادری خود نگویید؛فرزندتان یک جنایت کار پلید است.
بر می خیزد و می گوید:
-من هیچگاه از حس خود نگفته ام،فرزندم را خوب می شناسم؛او خون خاندان کریست و هاچینسون را در رگ های خود دارد؛رازی را پنهان نمی کند.الکسا به چشمان عسلی ناآرام او می نگرد.چنین مادری ستودنی است، که از فرزند ناآشنای خود دفاع می کند.آه آرامی می کشد و برای غلبه بر این ستیز، می گوید:
-بسیار خوب!بهتر است تا پایان بازرسی ها بایستیم؛"پایان گردهمایی"

 

  • تشکر 15

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

شهبانو بی توجه به کسانی که تالار را ترک می کنند،انگشت روی مهر میگذارند.شگفتا ریون، چه بی تفاوت تیر سه شعبه در کمان میگذارد و ایشان، به مهر او دست می کشند.به یاد دارند هنگامیکه که به عنوان یک فرمانده ی هجده ساله، مهر اژدهای نگاه بان را برگذید،نمایندگان چنان خشمگین شدند،که الکسا به پژوهش درباره ی این افسانه پرداخت.ولی ریون چه؟او بی تفاوت مهر خود را این نهاد و نخستین بار،از برای ایشان فرستاد.
-الکسا!
همان گونه که شنل به تن کرده است، دستگیره ی درب را رها می کند و رو به ایشان می گوید:
-بله سرور من!
-بمان، باید سخن بگوییم.
تالار عمومی کاخ
همان گونه پیش روی میز گردی نشسته است و چای می نوشد؛به دنبال آیسا اطرافش را نگاه می کند.امان از دست جوانان ویانا!اینان با یک واژه،میدان نبرد به پا می کنند و با یک مهر، خشم نمایندگان را بر انگیخته می کنند.به راستی اینان کسیتند؟فنجان را روی زیر استکان می گذارد و کلافه، انگشت میانی خود را روی میز می زند.آنگه که مهر ریون را زیر نوشته های دخترش دید، به یاد تصمیم احمقانه مادربزرگش(شهبانو ترانه)افتاد؛تصمیمی که خاندان مایر را بر ویانا چیره کرد و خاندان کریست را،به خاک و خون کشید.هنوز قهقهه‌های مستانه ی پدرش را، از شادی این تصمیم به یاد دارد؛که کاخ را در برگرفته بود و پدربزرگش(فرمانروا آلن)از دست او خشمگین شدند و جانشینی را، به عمویش نیکلاس واگذار کردند.ریون با آنکه از دربار دور است، ولی نزدیک است...
-بانو هاچینسون!بدانید که فرزند شما،محکوم به زندان و مرگ است؛بنابراین،تلاش بیهوده برای تبرعه اش مکنید.
آهنگ تهدید آمیز رایزن مایر،او را از ژرفای خاطره های تلخش بیرون می کشد.آیسا همان گونه آرام پاسخ میدهد:
-آیا از این رو که فرزندم خون خاندان کریست را در رگ های خود دارد،آهنگ مجازاتش را سر داده اید؟

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


رایزن مایر دندان هایش را روی یکدیگر می ساید و با خشم بیشتری می گوید:
-این تنها بخش کوچکی از آن است؛خاندان کریست همیشه به دنبال تخت فرمانروایی بوده اند.
این سخن او را از جایش بلند می کند و تا نزدیکی این رایزن با تجربه،می کشاند.
هیلدا-ساکت شو!تو چگونه می توانی دودمان ما را حریص بنامی؟
موذیانه و تمسخرآمیز می گوید:
-همان گونه که ونداد، الن را به تاراج برد؛ما نیز این خاندان شوم را به تاراج خواهیم برد.
-عالیجناب!
این آوا همان،گشوده شدن درب های بلند تالار و نمایان شدن قامت شاهدخت ماریا هم همان.شاهدخت گیسوان بافته شده شان را کنار می زنند و همان گونه که به سوی اینان می آیند، می گویند:
-از چه سخن می گویید؟شوم!(هیلدا کنار می رود و این شاهدخت،رو در روی این رایزن،می ایستد.)شوم یک دودمان پاک چون این خاندان نیست؛شوم یک فرمانده بادرایت نیست!!!شوم کسی است که قانون را زیر پا می گذارد و فرمانروایی پاک چون ونداد کریست را، راه زن و دزد شبگرد می نامد.
این بی باکی،لبخندی از خشنودی،مهمان چهره ی آیسا و هیلدا می کند.ولی ای کاش این سخن ها،آن کتاب(سیاست،فرمانروایی و سرکشی)را در آتش بسوزاند.ای کاش این سخن ها،مرهم زخم های آن دختر پانزده ساله شود و ای کاش،سیلی شود و این همه ستم را با خود ببرد.شاهدخت با سر اشاره می کنند:
-ببریدش!

  • تشکر 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


گارد شاهنشاهی
همان گونه که پشت درب چوبین کتابخانه ایستاده است،تیر سه شعبه ای را در کمان میگذارد و به سوی آسمان تیره ی عصر می گیرد.به یاد دارد که فرمانده ولادیمر،از شکار عقاب بیزار بودند؛زیرا بر این باور بودندکه آن افسانه،سرنوشت راستین ویانا را از بر است.عقاب بر فراز آسمان پرواز می کند؛آن افسانه ی اژدهای سرخ را باور ندارد،که عقاب ها سرزمینشان را ترک گفته اند.بی درنگ زه را رها می کند و آن را با چشم،دنبال می کند.کاری به افسانه ندارد، ولی عقاب را چه به ویانا؟تیر سه شعبه،تنها سه پر از او جدا می کند؛یک پر سیاه،دیگری سپید و آن یکی هم،به سرخی خون است.ولی...ناگاه با عبور سایه ای از روی دیوار بلند گارد،با سردرگمی به دور و برش می نگرد؛چه کسی قصد درون شدن به تالار را داشت؟بی درنگ رهسپار "تالار گردهمایی"می شود.لغزش این دالان چوبین را به خوبی حس می کند؛کسی فرار می کند.درب های زرین تالار را می گشاید و پا به آن می گذارد.چه به خود دیده ای، ای تالار زرین؟"ندیدم،گواه یک بی نظمی بودم و آوای نفس نفس زدن های یک شنل پوش را شنیدم."کتابخانه ای که در سمت راست نهاده شده،فرو ریخته  و دیوار دالان زیر زمینی کنار زده شده است.با احتیاط به آن سو می رود و با عبور از میان کتاب های پخش شده روی زمین،خود را به نزدیکی دیوار می رساند.همین را کم داشت؛کسی از این دالان درون تالار شد و....

  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیوار را برای پنهان داشتن دالان،به سر جایش هدایت می کند.او که بوده،که به سادگی این دیوار سرخ را کنار زده است؟ می نشیند و به دیوار تکیه می دهد،دیده فرو می بندد و نفسی تازه می کند.
از سیاست خاندان مایر بیزار است؛این خاندان تا او را از این سرزمین بیرون نکنند،رهایش نمی کنند.بدون تردید آن کس که این تالار را،چون میدان نبردی ساخته است؛از آنان است...
با لرزش زمین و آوای تکان خوردن جام ها،دست از حدس و گمان برمی دارد،چشم می گشاید و با احتیاط به سوی میز بزرگ می رود.این تالار می لرزد؛برای چه؟
با دیدن کتاب چوبینی که روی میز نهاده شده،پاسخ خود را میابد."سیاست،فرمانروایی و سرکشی"
این کتاب دروغین،از آن شهبانو است؛نه؟کاغذی که در کنار آن است را بر می دارد.
"اگر خود را از خاندان کریست می دانی،این کتاب را با راستین ماجراها بازنویسی کن."
صندلی را عقب می آورد و روی آن می نشیند.شگفتا!این کتاب و بازنویسی؟او هر چه از خاندان خود می داند،از راز های بزرگ آن است و بس.ولی شاید هم بد نباشد،نام پاک گردنبند "نیکاو"را از کتاب ها پاک کند.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کتاب را می گشاید؛نقش روی آن موجب می شود،دیده فرو بندد.این نقش،نقش سپاه ویرانگر فرمانروا "وَنداد"است؛که به سوی کاخ زرین اِلِن یورش می بُرد.
اندک اندک،آوای سم رخش ها شنیده می شود؛که تالار را به لرزه وا می دارد.
رخش ها توفان به پا می کردند و سواران،به رهبری یگانه فرمانروای خردمند ویانا،همان گونه که مشعل آتش در دست داشتند؛راه کاخ را در پیش می گرفتند.
در آن هنگام ونداد جوان بانگ سر داد:
-هیچ کدامشان را زنده مگذارید!!!!!
زیر لب می گوید:
-تنها می توانم بگویم،سیاست،فرمانروایی و سرکشی
مهره ی گردنبندش را به دست می گیرد و ادامه می دهد:
-فرمانده که باشی،گویا سیاست را از بری...
هنوز سخنش به پایان نرسیده است،که درب به دست ونداد جوان،که زره فولادین بر تن دارد،گشوده می شود.
شمشیر خونینش،نشان از مبارزه ی بسیار و چشمان خاکستری آرام و زلف پریشان سیاه رنگش،گواه یکپارچگی است.ولی....با دیدن گردنبند نیکاو،که بر گردنش آویخته است؛از جای بر می خیزد.
ومواد لبخندی بر پهنای چهره ی روشنش می زند و می گوید:
-تو از تبار یک سیاست ناب هستی؛پس درنگ مکن و نام نیاکانت را به نیکی به نقش آور!

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همان گونه آرام پاسخ می دهد:
-نیکاو از برای شماست؟
در آن هنگام،شاهنشاه الکساندرا با جامه ی سپید بلند ابریشمی،در کنار ونداد می ایستد و با آرامشی که از چهره ی روشن و چشمان آشنای آسمانی اش لبریز است؛می گوید:
-نیکاو،از برای جوان بهاری است....از برای جوان بهاری است.......جوان بهاری......نیکاو.....
آهسته آهسته چشم باز می کند.نگاهش میان سقف چوبین،که کریستال صورتی رنگی از آن آویزان است و خودش که روی زمین زمین است؛می چرخد.
زلف آشفته اش را از پیشانی اش کنار می زند و  با احتیاط بر می خیزد.
ناگاه با دیدن دست خونینش به تردید می افتد.درد بازویش،که آرامشش را سلب کرده است؛موجب می شود آهسته تر برخیزد.
یعنی آنچه که دید،همه خواب و گمان بود؟با دیدن کتاب چوبین روی میز،دست از مرور آنچه دیده و شنیده است؛بر می دارد.
پشت میز می نشیند و با پارچه ای،دست خونینش را پاک می کند.شاید بهتر است خودش برای گرامی داشتن و نیک خواندن این خاندان،دست به کار شود.
کاغذی را پیش روی خود می گذارد و با قلم آغشته شده به جوهر،آغاز می کند:(......."فرماندهان جوان سرکش" بخش سیاسی:دودمان الن را فرماندهان جوان سرکش در بر گرفته بودند....ولی ونداد کریست که بود؟

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

او فرمانده ای بود،به سرکشی عقاب و فرمانروایی به فرزانگی آفتاب.....الن خود به فرو ریختن انجامید؛هر یک از درباریانش...)
پارچه ای را جلوی دهان خود می گیرد؛این مسمومیت آرامشش را گرفته است؛ولی هر چه باشد،"ونداد"بیهوده دادگری نکرده است؛که اکنون او را "دزد دربار"بخوانند!...
-درود جناب فرمانده!
همان گونه که کتاب چوبین را بدست گرفته است،پا به زندان می گذارد.زندانی که زمین آن از کاه پوشیده شده است و زندانیانش،با گیسوان آشفته و جامه ی سپید گنه کاران(مجرمان)،در آن سر به بالین گذاشته اند.
به دنبال تام مایر،سلول ها را نگاه می کند.هیچ گاه از این رایزن به اصطلاح با تجربه و بزرگ،دل خوشی نداشته است.به سوی سلولش می رود؛تام مایر،با زلف زرین آشفته اش،که چهره اش را در بر گرفته،به دیوار پشت سرش تکیه زده است.لبخند موذیانه ای می زند و می گوید:
-رایزنی روانه ی زندان شد؛شاهدختی آسوده و کتابی(کتاب را جلوی سلولش می اندازد)بازنویسی شد.
 

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تام سر بلند می کند؛پیش از آنکه سخنی بگوید،نگاهش در نگاه بی تفاوت این فرمانده می ماند.همیشه از این نگاه می ترسید؛نمی داند چرا ولی،می ترسید!
با لحن حق به جانبی می گوید:
-آن شاهدختی که تو از آن سخن می گویی؛فردا مرا رهایی می دهد.
عمیق تر نگاهش می کند و سپس،آهسته تر می گوید:
-تام مایر،در این اندیشه نباش که خاندان مرا بد می نامی؛فرمانروا و خاندانش تاییدت می کنند.در این کتاب،دیگر از "فرمانروا وندادِ راه زن و دیوانه "واژه ای نخواهی یافت.
آرام روی دو زانویش می نشیند؛کتاب را برمی دارد و بی هیچ سخنی،زندان را ترک می کند.
از همین می ترسید،که آن هم شد.روی کاه های آفت زده می خوابد و روزی که بهترین ها را داشت؛به یاد می آورد.
هفت سال پیش...
کوچه پس کوچه های نزدیک بازار
کیسه ی پر رزق و برق دایمون(سکه های ممنوعه)را،بدست نویسنده ی کوچک جثه و کهن "سیاست،فرمانروایی و سرکشی"داد و آهسته گفت:
-کشتی به مقصد "لیدیا"(سرزمین پادشاه فیلیپ*)حرکت خواهد کرد؛می توانی به آنجا بروی.
نویسنده تعظیمی کرد و گفت:
-سپاسگذارم عالیجناب!
سری تکان داد و گفت :
-بسیار خوب!می توانی بروی.


 

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نویسنده بار دیگر تعظیم کرد و رفت.در آن هنگام،لبخند خبیثانه ای مهمان لب هایش شد؛بهتر از این نمی شد."از فردا دیگر،نایب وزیر بزرگ(الکساندر کریست)و خاندانش به تنگنا خواهند افتاد و بس."
-جناب مایر!
آهنگِ آوای آهسته ی نوجوان بزرگ زاده ای،چشمهایش را از دنبال کردن آن نویسنده،باز داشت.با همان حالت همیشگی اش،به سوی آن نوجوان باز گشت.ولی با دیدن چشمان خاکستری و چهره ی آرام ریونِ پانزده ساله،جا خورد و گفت:
-تو اینجا چه می کنی؟
مانند همیشه پوزخندی بر چهره اش نقش بست و گفت:
-سیاست،فرمانروایی و سرکشی؟
به جامه ی سپید رنگش،که زیر یک زره پنهان شده بود و شمشیر خونینش نگریست و گفت:
-تو سر بازی بیش نیستی؛تو را چه به این سخن ها؟
با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت و گفت:
-درست می گویید،مرا چه به سیاست؟ولی مراقب باشید؛"از ماست که بر ماست"عالیجناب!
ای جوان،چه خوش گفتی و او،چه خوش شنید!

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 12

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کتابخانه ی شاهنشاهی
همان گونه که پشت میز مربعی شکلی در بخش میانی کتابخانه نشسته،به کاغذ پیش رویش خیره شده است؛کاغذی که ریون،از برای شهبانو فرستاد و این دو را،با جهانی از پرسش درگیر چالش های کوچک و بزرگ کرد.
اکنون این کاغذ،چه نقشی روی خود دارد؟این کاغذ سپید رنگ،نقش کریستال آبی رنگی را داراست؛که سیمرغی در دوردست،برای بدست آوردنش اوج گرفته است.
آهسته انگشت میانی خود را،روی نقش می کشد.قلم این نقش،دست یک فرمانده بود؛این کریستال نیز،می تواند نماد گردنبندش....باشد.نام آن چیست؟
آیا باید این راز را،در دل خود پنهان کند؛یا آن را آشکار و صاحبش را،روانه ی زندان کند!
ولی اگر او را روانه ی زندان کند،چه بر سر اپریل و دیگران خواهد آمد؟کاغذ را تا می زند و روی میز می گذارد.در جنگ،فرمانده نشانه است و در سیاست،همه چیز و همه کس....

  • تشکر 14

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آهی می کشد و به شنل سپیدش،که روی میز است؛چشم می دوزد.می گویند:
"صاحب گردنبند سده-از این رو که زاد روزش سده است،این نام دارد.-از راز های پنهان تاریخ آگاه است."
بنابراین،آیا آن کتاب آلوده را بازنویسی خواهد کرد؟اگر آری،چگونه خاندانش را به نقش خواهد آورد؟
آوای درب،او را به خود می آورد.
-درون شوید.
نگهبان درب را می گشاید و قامت تام،که گیسوان زرینش چهره اش را نهان کرده؛نمایان می شود.
دیدن او،خمی به ابرو های کم پشت و قهوه ای رنگش می آورد و سپس می گوید:
-می خواهم به تنهایی با او سخن بگویم.
نگهبان تعظیم می کند و درب را،پشت سر تام می بندد.او نیز،تنها نگاهش می کند؛رایزن مایر،روانه ی زندان شد؛آن هم برای گناهی بزرگ تر از آن چه نمایان شده است.
تام با گام های سنگینش،خود را به صندلی رو به روی او می رساند و می نشیند.چشمان آبی پر فروغش،پشت گیسوان پریشانش پنهان گشته است.به راستی اوست،رایزن بی همتا و با تجربه ی شهبانو؟آری اوست؛همان که قلمی را آلوده کرد و خاندان پاکی را،به بد نامی کشاند.پوزخند آهسته ای می زند و می گوید:
-این بود آن سیاستی که برایش،بانگ سر داده بودی؟

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×