رفتن به مطلب
Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

آه،خداوندا!امروز این جوانان از او چه می خواهند؟آن از غل و زنجیر شدنش،که به دستور شاهدختی بیست و یک ساله بود؛آن از هشدارِ فرمانده ای جوان؛این هم کنایه ی رایزنی جوان،که زمانی چشمان  بهاری اش را،برتر از دیگران می دانست.

سرش را تکان می دهد،تا گیسوانش کنار بروند؛الکسا نیز،منتظر به او می نگرد.

تام:

-سیاستم،از برای جوانان ویانا نبود.

بی درنگ می گوید:

-می دانم!سیاستت،از برای خاندانت بود؛آنان نیز،تو را به ژرف ترین چاه،پرتاب کردند.

تام دیده فرو می بندد؛این رایزن جوان،چه درکی دارد!.

الکسا برمی خیزد و همان گونه که میان قفسه های کتابخانه گام برمی دارد؛ادامه می دهد:

-درباریان می گفتند "رایزن مایر،چشمان زیبا و شگفت آوری دارد؛"ولی مردم می گفتند "چشمانِ پر فروغش،تاریکی ذهنش را پوشانده."پس بدان،مردم ما همان ویانا هایی هستند؛که اجازه ی ناسزاگویی به خاندان های پاکشان را نمی دهند.

تام با لحن حق به جانب و تمسخر آمیزی می گوید:

-خاندان پاک؟آن هم خاندانی که از "ونداد"ریشه گرفته است؟ به راستی مسخره است.

از میان قفسه های کتابخانه بیرون می آید.

این رایزن،همیشه اینگونه بوده است؛تمسخر....تمسخر و باز هم،تمسخر!

زیر لب می گوید:

-از فرمانروای خردمند روژمان* چه می دانی؟هیچ!با همه ی نادانی ات،قلمی را آلوده کردی؛(کاغذ و جوهری را پیش رویش می گذارد.)انگشت بزن.

تام از این سخنش،شگفت زده می شود.

مگر می شود در برابر کسی باشی،ولی خاندانش را ستایش کنی؟

نگاهی به کاغذ و جوهر می اندازد و می گوید:

-این دیگر برای چیست؟

-برای بازنویسی کتاب "سیاست،فرمانروایی و سرکشی"که از آلودگی بیداد می کند.

با شنیدن این سخن،به یاد ریون می افتد؛که در زندان این چنین گفت:

-رایزنی روانه ی زندان شد؛(کتاب را به سویش پرتاب کرد.)شاهدختی آسوده و کتابی بازنویسی شد.

الکسا کلافه پوفی می کند و می گوید:

-بهتر است خودت این کار را انجام دهی؛و گرنه مجبور خواهی شد.

*روژمان به معنای اندیشه ی نورانی و نام دودمان کنونیاست.

 

  • تشکر 13

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این سخن و این لحن را به خوبی می شناسد؛الکسا برای رسیدن به هدفش کار های گسترده ای انجام می دهد؛این دیگر چیزی نیست....
(ای آرامش نیک،ای که گام هایت،نماد امید و آرمان است؛بی فروغی دیده ات،از بی رحمی سخن می گوید و برای روژمان،بخردی به ارمغان می آورد...)
روی تخته سنگی در باغ نوجوان شاهنشاهی،می نشینند و همان گونه که به آوای نی،این ساز شاکی نامدار،که در باب حماسی،بوسیله ی کریستین نوازنده ی دربار نواخته می شود؛گوش می دهند،به این نوشته های با قدمت نیز می نگرند.
راز های پنهان روژمان و اِلِن چیستند؟در چه نهفته شده اند؟ این نوشته چه؟
کاغذ را تا می زنند و به کریستین،این دختر شرقی چشم می دوزند؛او با همه تفاوت دارد.این قد معمولی چون سرو آرام گرفته،هیکل لاغر و نحیفش،که در این جامه ی سپید آن را به خوبی نشان می دهد.چشمان بادامی و کشیده ی سیاهش،نشان از مهاجر بودن خاندانش و گیسوان تا کمر آویخته ی سیاهش،او را چون دوشیزه ای با وقار می سازد.زیر لب فرایش می خوانند:
-کریستین!
 

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با آوای آهسته ی ایشان،کریستین چشم باز می کند و به سوی شاهدخت ماریا،که با چشمان آبی تیره و گیسوان قهوه ای روشن،در این هیکل معمولی،چون مادرشان گشته اند؛می رود.
ولی نمی داند،شاهدخت نخست دربار،از اینکه نشانه ای از خاندان هاچینسون باشند،کمی حس حقارت دارند.
سر تعظیم فرود می آورد و می گوید:
-بفرمایید سرور من!
شاهدخت در پاسخ،تبسمی می کنند و همان گونه که کاغذ را به دستش می دهند؛می گویند:
-این نوشته را بخوان.
با احترام آن را می گیرد؛این کاغذ،بوی گرد و خاک با قدمت دارد.کاغذ را می گشاید؛واژه های این نوشته،بوی آشنا دارد؛این نوشته....
سر بلند می کند و می گوید:
-عذر می خواهم سروم؛ولی می توانم بدانم،این نوشته از کجا به دستتان رسیده؟
-در سفر به سرزمین فرماندار پیوت(از نیاکان نخست وزیر)این کاغذ را در نزدیکی بازاری پرهیاهو یافتم.
-بسیار جالب است؛چون من با توجه به این نوشته،نی نواختم.
-به راستی؟!بسیار خوب،می توانی آن را بنوازی؟
-بله سرورم!
 

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به سوی سکو گام برمی دارد و برای نواختن این راز شگفت آور،آماده می شود.شاهدخت نیز؛
آهسته گل صورتی رنگ روی گیسوانش را برمی دارد و چون همیشه،دیده فرو می بندد و نی می زند.
نی،این ساز نامدار،این بار نوشته های ناآشنایی را،به گوش اهل باغ می رساند.(ای آرامش نیک...)ساز اوج می گیرد؛(ای که گام هایت،نماد امید و آرمان است؛)
اینبار آب گوارا و پر خروش رودخانه نیز،با گذر کردن از کنار این شاهدخت،حس ناب حماسه آفرینی و نیکی های بی منت را به ارمغان می آورد.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(بی فروغی دیده ات...)ساز آرام می گیرد؛(-نیکی های بی منت و.آرامش را نخواهی دید...)این آوای تهدید آمیز،شاهدخت را به تردید می اندازد؛این نوشته،یک دل نوشته نیست؛شاید یک هشدار باشد!.بی فروغی دیده ی چه کسی؟آن سرزمین،دیده ی بی فروغ نداشت.

(از بی رحمی ات سخن می گوید...)ساز دچار لرزشی می شود؛که الکسا هنگام دو نیم شدن شمشیرش،آن را در ژرفای مهره ی سپید دید و خود نیز،آن را حس کرد.

(و برای روژمان...)لرزش ساز بیشتر می شود.آن سو در کتابخانه،تام انگشت جوهری،بر کاغذ سپید پر فروغ می زند؛باشد که آن کتاب،به قلم یک جوان بازنویسی شود.                                                              ولی ماریا،تحمل این لرزش.....این تب و تاب....و این جوش و خروش رودخانه،برایش دشوار است.  همان گونه می گوید:                                                                           -بایست!

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کریستین دیده می گشاید،لب از نی برمی دارد و به شاهدخت می نگرد؛که اکنون رنگی بر رخساره اش نمانده است.                     -حالتان خوب است؟                                                   برمیخیزد و شتابان راه بیرون رفتن از باغ را در پیش می گیرد؛کریستین تنها،با شگفتی به دویدن می نگرد؛پروردگارا!این خاندان و این دودمان را چه می شود؟                                   شاهدخت همان گونه که دامن سپیدش را بالا گرفته و نفس نفس می زند؛از دید خود،به بیراهه ای می دود.بیراهه ای که شاید،هوای تازه ای برای نفس کشیدن و آغوشی گرم،برای گریستن داشته باشد.ولی هر چه هست،این حس و حال را می شناسد.....در آن هنگام،در انتهای باغ نوجوان،به آغوشی می رسد.آغوشی گرم،که موجب می شود دیده فرو بندد.                           -ماریا!ماریا!                                                                    آوای سرگشته و شگفت برادرش،کمی آرامش می کند.شاهزاده آرنولد همان گونه که او را در آغوش گرفته اند،زانو می زنند و می گویند:                                                                      -تو را چه شده ماریا؟                                                 چشمانش را،چون کودکان روی هم می فشارد و زمزمه وار می گوید:                                 -نمی خواهم!من آن چشمان بی فروغ را نمی خواهم!.                                                                            شاهزاده،انگشت سبابه ی خود را روی لب های بی رنگ خواهر می گذارند و آهسته چون او می گویند:                                                        -آرام باش!در اینجا چشمان بی فروغی نیست.                                                                              نفس هایش شدت میابد.آری چشمان بی فروغ،این مکان را در برنگرفته است!.ولی این چشم ها،از آن کیست؟آیا منظور چشمان تیره است؛یا معنایی دور دارد....

ویرایش شده در توسط elina
تغییر محتوا
  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پس از یک ماه(اسفندماه)
درب کتابخانه،با آوای گوشخراشی گشوده و قامت دلارام و دیگر خدمتکاران،همان گونه که انبوهی کتاب با خود دارند؛نمایان می شود.دست از نوشتن برمی دارد و می گوید:
-کتاب ها را روی همین میز بگذارید.
دلارام کتاب ها را پیش روی او می گذارد و خسته تر از هر زمانی می گوید:
-بانو، بس نیست؟دیگر در کتابخانه ی علیاحضرت کتابی نمانده!!!.
کتاب پیش رویش را می بندد و می گوید:
-ایرادی ندارد؛بهتر از آن است که هرروز به خاطر یک نوشته،بحث و ستیزی به راه بیفتد.
دلارام پوفی می کند و همان گونه که گیسوان پریشان سیاهش را مرتب می کند،به همراه خدمتکاران از کتابخانه بیرون می رود.
اوه،خدای من!از آن روز که تام مایر از مقام خود،به همت وزیران بر کنار شده است،دربار را هرج و مرجی خفیف فرا گرفته است؛گویا ستون های یک عمارت خراش کوچکی برداشته و تنها،به کمی بازسازی نیاز دارند.
از سوی دیگری هم،بازرسی های بسیاری برای وزیر سابق انجام می شود و خود،هرج و مرجی دیگر است.کلافه کتاب را کنار می گذارد و مشغول یادداشت می شود.
در این چند روز،هر گاه  از این کاخ شکوهمند بیرون رفته است،آوای شاد کودکانی را می شنید،که هنگام بازی هم آوا فریاد می زدند:
"اهریمنی کوچک،از جنس شادمانی و خرافه گویی،از سرزمین ما بیرون می رود؛ولی چشمان بی فروغی،سرزمین ما را در بر می گیرد.
گاهی نیز،از بازاریان می شنید،که می گفتند:
-ارزش کم و بسیار کردن این دوره،به اندازه ی درختان سرمازده هم نیست.
 

  • تشکر 11

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پروردگارا!اینان چیستند؟چرا کودکان این سرزمین را،از آن چشمان بی فروغ می دانند؟
با خشونت مهر زرینش را،که نقش سیمرغ اوج گرفته ای را دارد؛روی کاغذ می زند.
از روزیکه جایگزین آن رایزن دیوانه شد،چهره ی بی نظم دربار را دید؛در این دربار،خاندان مایر فرمانروایی می کنند؛ولی نفوذ خاندان دگر چون هاچینسون زادگان نیز،چهره ی دربار را شگفت کرده است....
با آوای درب،دست از تماشای نوشته های خود برمی دارد و همان گونه که کتاب ها را مرتب می کند،می گوید:
-دلارام،کتاب ها را....
آوای آرام و محتاط گام هایی که هر دم نزدیکتر می شوند،او را از ادامه ی سخنش بازمیدارد.چند جلد کتاب پر رزق و برق،روی انبوهی از کتاب های پیش رویش می گذارد و در انتظار دیدن آن کس،به آوای گام هایش گوش می سپارد.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 10

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-درود بر شما!مشکلی پیش آمده؟
کتاب را به همراه کاغذ کوچکی روی میز می گذارد و می گوید:
-گمان می کنم،قرار است مشکلی حل شود.
همان گونه که کتاب را ورق می زند؛می گوید:
-امیدوارم همان گونه باشد،که شما می گویید.
پارچه ی سپید تا شده ای را جلوی دهانش می گیرد؛با زحمت،به گونه که چشمانش را روی هم می فشارد،سرفه می کند و می گوید:
-پیشنهاد می کنم از همه ی آنچه نوشته شده؛استفاده کنید.
با دیدن این حالت،برمیخیزد و می گوید:
-من هم پیشنهاد می کنم بیشتر دقت کنید و از چیزی که سودی برایتان ندارد؛دوری کنید.
پارچه را پایین می آورد و بی آنکه خمی به چهره ی بی روحش کند؛لب های سرخ و بیمارش را با احتیاط از هم می گشاید و با آوای آهسته ای می گوید:
-بسیار خوب!
سپس به قصد رفتن روی بر می گرداند و می رود.الکسا قلمش را،آهسته آهسته روی میز می گذارد و همان گونه که به قصد دنبال کردنش از پشت میز کنار می آید؛به سرفه ی خون آلودش روی آن پارچه ،چهره ی بی روحش و احتیاطش می اندیشد.او بیمار است،نه؟
بنا به تجربه ای که از دانش های پزشکی دارد،این حالت از یک بیماری معمولی سخن نمی گوید؛به نظر هم می آمد،مدت زیادی است که این بیماری را دارد؛ولی چگونه؟
 

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

درب کتابخانه را پشت سر خود می بندد و به دنبالش،از پلکان مارپیچ و پر هیاهوی کاخ،پایین می رود.
مدت ها پیش که او را می دید،از اطرافیانش هم سلامت تر بود؛آیا مورد توجه پزشک ویژه ای است؟شاید هم نه!
پشت حصار چوبین اصطبل پنهان می شود،تا او به همراه اسبش،از آنجا بیرون روند.
اوه،خداوندا!مگر صاحب آن گردنبند،که نامش را هم نمی داند،بیمار هم می شود؟ این بیماری،چون تشویش چند روز گذشته ی شاهدخت است؛ولی شاهدخت را،خاطره ای فراموش شده یا چیزی چون آن،آزار می داد و او....شاید دچار یک بیماری چون سل!!!!
کلاه بنفش رنگش را روی سرش می گذارد و به دنبال این بزرگ زاده،از کاخ بیرون می رود.
می گویند "یک بیماری،چون جوهری چکیده از قلم،می تواند راز چرکین صاحبش را،آشکار سازد."بنابراین،شاید چیزی در این بیماری،پنهان است.
تازش شتابان اسبش به سوی میان بری که راه منطقه ی آنیسا را در پیش دارد،موجب می شود کلاهش را بگیرد و چون او،شتابان بدود

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اکنون به کجا می رود؟اندک اندک چهره ی سرسبز آنیسا را پشت سر می گذارد و به میان جنگل بلوط می رسد؛با احتیاط پشت درخت بلوطی پنهان می شود.
آوای پای ریون،نشان از پیاده شدنش می دهد.آهسته از پشت درخت سرک می کشد؛ریون افسار اسب را به درختی بسته است و خود،راه سرزمین مِه آلودی را در پیش گرفته است.
با احتیاط از پشت درخت کنار می آید و برای آنکه بداند او به کجا رفته است؛به آن سو حرکت می کند و سعی می کند بی هیچ حرکت اشتباهی،از کنار این اسب تیز،گذر کند.
هر گامی که پاورچین پاورچین بر می دارد،مه کم تر و به جایش،کلبه چوبینی نمایان می شود؛که آوای آهسته ی ریون و دختر نوجوانی که فریادش تنها،نشان از رنج بسیارش دارد،شنیده می شود.او کسی نیست،مگر اپریل!زیر لب می گوید:
-اپریل!اوه،خدای من! 

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 8

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به راستی آه دارد؛آه دارد،اینکه ندانی در مقابلت کیست و اسیرش،یک دخت بزرگ زاده است؛که او نیز،این فرمانده ی جوان را نمی شناسد.
ناگاه آوای اسب بلند می شود.همان گونه که از آنچه شنیده است،سرگشته است؛به سوی اسب به افسار کشیده ی ریون باز می گردد؛که سُم هایش را در هوا تکان می دهد و قصد آگاه ساختن صاحبش را دارد.دست هایش را بالا می آورد و می گوید:
-آرام باش....خواهش می کنم آرام باش!!!
درب کلبه را به شدت می کوبد و به دنبال هیاهوی اسبش،اطرافش را نگاه می کند.آخر کسی در اینجا نیست،که او اینگونه هیاهو به راه انداخته است.
با این حال،به سویش می رود و می گوید:
-هی بس کن؛کسی در جنگل نیست.
اسب با اعتراض سمش را به زمین می کوبد و به بالای سرش،اشاره می کند.پارچه ی خون آلودی را جلوی دهان خود می گیرد و همان گونه که خون از دهانش سرازیر می شود؛از اسب بالا می رود و افسارش را رهایی می بخشد.این اسب دیگر چه به خود دیده،که اینگونه ستیزه جو شده است....
هنگامی که از رفتن او مطمئن می شود،از شاخه ی تنومند درخت بلوط به روی سبزه های نوجوان جنگل،فرود می آید؛سپس همان گونه که جامه اش را مرتب می کند،به سوی کلبه می رود.
بسیار جالب است!به دنبال انگیزه ی بیماری اش آمده بود،گواه اسیری دختی بزرگ زاده شد.
رو به روی کلبه می ایستد؛سردی هوا و بوی هموخ(هیزم)های سوخته،به هیچ وجه قابل تحمل نیست.همان گونه که سرفه می کند،دست هایش را میان درب می گذارد و برای گشودنش،از همه ی توانش استفاده می کند.
اوه،اپریل چه اسیری است!او چگونه این درب را بسته،که گشودنش دشوار است.ناچار عقب می کشد و خنجر اژدهای زرین که بی غلاف به کمرش بسته است؛بر می دارد و آن را میان درب می گذارد و با فشار به آن،دوباره سعی در گشودنش می کند؛اگر بحث احتیاط نبود،هم اکنون درب را شکسته بود.اندکی نمی گذرد،که درب با آوای گوشخراشی گشوده می شود و خنجر به درون کلبه،روی کاه های سوخته می افتد.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خنجر را بر می دارد و پا به این کلبه می گذارد.ولی اپریل،با چشمان درشت آبی رنگش به او و گرد و غبار ایجاد شده می نگرد.الکسا نیز،همان گونه که کلاهش را برای دور کردن گرد و غبار تکان می دهد،می گوید:
-این دیگر چه کلبه ای است؟
اپریل به قامت سپید پوش این بانوی رایزن،که گرد و غبار سر و صورتش را در بر گرفته و شنل کوتاه بنفش را غبار آلود کرده است؛می نگرد.الکسا به سویش می آید،در برابرش زانو می زند و می گوید:
-حالت خوب است؟ اینجا قابل تحمل نیست،نه؟
اپریل به چشمان بهاری اش چشم می دوزد و می گوید:
-شما....شما باید رایزن پیوت باشید؛اینگونه است؟
همان گونه که ریسمان ها را با خنجر پاره می کند،پاسخ می دهد:
-آری همین گونه است؛چه خاله زاده ای!من که گمان نمی کنم،او نسبتی با تو داشته باشد.
-راستش را بخواهید.....شهبانو اینگونه می خواهند.
بر می خیزد و همان گونه که خنجر را دور کمرش می بندد ، می گوید:
-بسیار خوب!
اپریل را از روی صندلی بلند می کند،شنلش را روی شانه ی او می اندازد و می گوید:
-دیگر همه چیز به پایان رسید؛تنها با من بیا!
سپس دستی به صورت خونینش می کشد و دستش را می گیرد؛همان گونه که قصد بیرون رفتن از کلبه را دارد،ناگاه قامت سرومانند ریون،در آستانه ی درب نمایان می شود؛او که انتظار چنین چیزی را نداشته است،ناخودآگاه گامی به پشت بر می دارد و با این کار،اپریل خود را پشت سر او،پنهان می کند.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ریون با دیدن این واکنش از سوی رایزن بزرگ شهبانو ،پوزخندی می زند و می گوید:
-پس اسب،از برای این بانوی شجاع هیاهو به راه انداخته بود؟اوه،انتظارش را داشتم!
الکسا با شنیدن این سخن تمسخرآمیز،خنجر می کشد و با لحن تحریک شده اش می گوید:
-گمان نمی کردم به این اندازه پست باشی؛از سر راه من برو کنار!!!....
درب کلبه را پشت سر خود می بندد و خسته و خشمگین،به آن تکیه می زند.
اکنون دیگر تفاوتی نمی کند،که او کیست؛آنچه ارزش دو چندان دارد،واکنش شهبانو است.به راستی،این شهبانو چه خواهد کرد؟
ناگاه آهنگ آوای ریون،سرش را در بر می گیرد:(-این دختر،تا هنگامیکه شهبانو به تنگنا نیفتد،در این کلبه خواهد ماند.)منظورش از تنگنا چه بود؟او دیگر چه می خواهد؟نه شریک دزد است و نه،رفیق قافله.
کسی که میدان نبرد مبارزان را ترتیب داد،شهبانو بود؛بنا به گفته ی خودشان،"برای جنایت کمتر"
ولی ریون چه؟او تنها در نقش مبارزی بود،که رقص شمشیر می کرد؟!شاید خواهان چیزی است که،کسی از آن آگاه نیست.
تکیه از درب می گیرد و همان گونه که کلاهش را روی سرش می گذارد،به سوی آنیسا می رود....
درب کتابخانه را می گشاید.اوه،چه خلوت!به سوی میز مربعی شکل بزرگ می رود،تا نوشته های کتاب "سیاست،فرمانروایی و سرکشی"را بخواند.سرانجام هر چه باشد،شاید این فرمانده اشاره ای کوچک به خود و کارهایش کرده باشد.
پشت میز،روی صندلی می نشیند و همان گونه که قلمش را در دست گرفته است؛کاغذ ها را از میان کتاب بیرون می کشد.روی کاغذی می نویسد:(بازنویسی کتاب "سیاست،فرمانروایی و سرکشی"نوشته ی...)

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کاغذ نخست را بر می دارد؛پیش از آغاز کتاب،نوشته ای در بالای کاغذ،توجهش را جلب می کند:(رایزنی قلمی را آلوده می کند،فرمانده ای آن آلودگی را حس می کند...)
این نوشته،او را به ژرفای اندیشه هایش می بَرد؛یعنی آلودگی آنچه خوانده،او را اینگونه بیمار ساخته است؟ مگر می شود؟کلافه پوفی می کند و زیر لب می گوید:
-بسیار خوب،می پذیرم که او این کتاب را بازنویسی کرده.
و سپس متن را می خواند:(آنگاه که زمین به لرزه در آمد....آنگاه که مردم به نبودن آرامش در سایه ی دودمان اِلِن اندیشیدند.....و آنگاه که جوانان ویانا،آماده ی شورشی بزرگ بودند.....ناگاه جوانی از فلات این سرزمین،هم آوا با آنان،مشعلی به دست گرفت و بانگ سر داد: "ستمگر در آسایش نخواهد ماند!".....ولی ای خواننده!هان و هان!او پشتوانه ی چشمان آسمانیِ دختی آرام و حماسه آفرین شد.او اِلِن را به تاراج برد و با جوانان،دودمانی دگر روی کار آورد...)
با خواندن نوشته هایش،چشم فرو می بندد.این واژه های سنگین،این خط بی رحم و این کاغذ بی فروغ،همه و همه،از دردی که سالها در سینه ی این خاندان نهفته شده است؛سخن می گوید.قلمش را به جوهر آغشته می کند و می نویسد:(کتاب "سیاست،فرمانروایی و سرکشی" بازنویسی شد؛ولی چگونه؟این کتاب را کسی بازنویسی کرد،که سالها رنج این ستم ها را در سینه ی خود متحمل می شد. او به گونه ای "فرمانروا ونداد" را به نقش آورده،که گویا خود همرزم ایشان بوده و گام به گام،در کنارشان جنگیده است.
او از سرکشی این فرمانروای جوان نیز،سخن گفته است؛همه می دانیم سرکشی در دربار،اگر کسی با نفوذ باشد؛به هیچ وجه دشوار نیست.چنانچه فرمانروای خردمند ما،شهبانو ی برتری چون "مهربانو الکساندرا" را در کنار خود داشته اند....)
سپس مهر را زیر نوشته های خود می زند.به راستی اگر تام مایر آگاه شود،که همه ی کار هایش با این بازنویسی تباه شده است؛چه خواهد کرد؟....
آوای درب،او را از تحسین نوشته ها باز می دارد.همان گونه که کاغذ ها را روی هم می گذارد،برای یافتن آن کس،به اطرافش می نگرد.

  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دمی نگذشته،قامت سپید پوش پدرش را،که چهره ی سپید ایشان و مو های جوگندمی و چشمان میشی شان را آرام تر از پیش نشان می دهد؛نمایان می شود.بی اختیار لبخندی می زند،بر می خیزد و سر تعظیم فرود می آورد.
-درود پدرجان!
پیتر همان گونه که به سوی میز می آید،پاسخ می دهد:
-درود بر تو دخترم!با رایزنی چه می کنی؟
کاغذی را از میان کاغذ های بازنویسی شده بر می دارد،به ایشان می دهد و می گوید:
-این را بخوانید!
پیتر کاغذ را می گیرد و زیر لب می خواند:(کجا رفتند آن زیبارویان دربار اِلِن،که با دلبری شهره ی دیگر سرزمین ها شدند....پس چه شدند،آن راهزنان بی موالات،که ستم بسیار بر مردم ویانا می کردند....می بینید!همه به تاراج رفته اند؛همان آنهایی که می گفتند "سیاست الن،خِرد دیگر سرزمین ها را با خود برده است.")
پیتر خنده ی مستانه ی آرامی می کند و می گوید:
-این نوشته،از برای کیست؟
-بنا به وضع کنونی،نیاز است ناشناس بماند.
پیتر زیر لب می گوید:
-وضع کنونی....به یاد داشته باش،که زمان زیادی تا روز گردهمایی نمانده.
لبخند می زند و با لحن حق به جانبی می گوید:
-نگران نباشید پدرجان!از آغاز نیز وجود تام مایر،برای من ارزشی نداشته.
کاغذ را روی میز می گذارد و می گوید:
-ریون چه؟
-او با تام تفاوت بسیاری دارد؛شاید فرماندهی اش را...تنها می توانم بگویم،او نه شریک دزد است و نه رفیق قافله!
پیتر سری تکان می دهد و می گوید:
--امیدوارم همین گونه باشد،که می گویی....
معبد(یاد بود)شاهنشاه الکساندرا
به نقش اژدهای نگاه بان،که به سوی عقابی یورش می بَرد و روی پارچه ی سپید رنگی نقش بسته و از سقف آویزان شده است،می نگرد.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 9

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارچه ی خون آلود را در دست می فشارد؛پروردگارا چه شد؟چرا دیدن آن خنجر بی غلاف در دست الکسا،زمینه ی زخم عمیق دور گردنش را فراهم کرد؟
با یاد آوری آنچه دیده است،چشم فرو می بندد:(آنگه که الکسا خنجری بی غلاف به سویش گرفت،پارچه ی سپید بسته شده دور کمرش باز شد؛هنگامی که تیغه ی خنجر را به سویش گرفت،ناگاه حس کرد پوست گردنش پاره پاره شده است؛الکسا نیز،با شگفتی خنجرش را پس کشید...)
-جناب فرمانده؟
با آوای چاپلوسانه ی سرباز وزیر سابق،دست از مرور آنچه دیده است،بر می دارد و به سوی آوا باز می گردد.
مرد میان سال سپید پوست،با قامتی بلند تر از او و گیسوان بلند قهوه ای رنگش،که روی شانه هایش ریخته است؛همان گونه که چشمان عسلی اش را به او دوخته است؛سر تعظیم فرود می آورد و می گوید:
-درود فرمانده!
در پاسخ،سری تکان می دهد و می گوید:
-درود بر شما،چه شده؟
سرباز محض احتیاط اطرافش را نگاه می کند و سپس،از لای جامه ی فاخرش کاغذ تا خورده ای را بیرون می آورد و به او می دهد.
کاغذ را می گیرد و همان گونه که آن را می گشاید؛می گوید:
-من شما را می شناسم؛هیچگاه تنها برای رساندن پیغامی،آن هم در این شرایط نمی آیید.(ناگاه نگاهش روی سرآغاز کاغذ می ماند:شورشی سوزان....)می شنوم!
سرباز گامی به سویش بر می دارد و آهسته می گوید:
-جناب وزیر،به زندان افتاده اند.
کاغذ را تا می زند و می گوید:
-که اینطور!اکنون چه کاری از من ساخته است؟
-روی کاغذ نوشته شده.(سر تعظیم فرود می آورد)بدرود
و سپس،از یاد بود بیرون می رود.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ریون بی آنکه بخواهد،لبخند موذیانه ای مهمان لب های بیمار خود می کند."چه آشکارا،وزیری روانه ی زندان می شود و چه پنهان،شهبانویی قاتل می شود."
چشم فرو می بندد و می گوید:
-ای کاش کودکان هیچگاه،ترا نبخشند.
و پارچه ی خون آلود را جلوی دهان خود می گیرد.به راستی که ای کاش،کودکان جنایت زده او و سربازانش را.نبخشند؛اگر ببخشند،خون پای مال شده ی پدران و مادرانشان چه می شود؟ چگونه می توانند از این همه یغماگری در گذرند؟
ولی خودشان....خودشان چه؟این کودکان جنایت دیده،روزگاری از بزرگ زادگان بودند؛اکنون چه می کنند؟اکنون در بازار ویانا،سروده ی "حماسه ای دگر،در معرض هجوم"(همان سروده ی اهریمن شادمانی)را می خوانند؛بلکه بزرگ زادگان سکه های زرین به آنها دهند.
-پسرم!
آوای نگران آیسا،دیده ی به خون نشسته اش را،به روی این مهربانوی شنل پوش،که شنل زرینش،جامه ی سپید ابریشمی اش را پنهان داشته است؛می گشاید.

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 7

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آیسا همان گونه که کلاه زرینش را روی سرش گذاشته است،دستش را می گیرد و نگران می گوید:
-با من بیا!
سرفه ی دیگری می کند،که خون از دهانش سرازیر می شود؛با آوای گرفته ای می گوید:
-مهربانو(مادر)،نگران نباشید.
آیسا با پارچه ای خون سرازیر شده را پاک می کند و می گوید:
-باز هم مسموم شده ای!چرا نباید نگران باشم؟
در پاسخ،تنها سر به زیر می اندازد.آیسا دست روی شانه اش می گذارد و می گوید:
-من نمی دانم چه روی داده،که تو باز هم به این روز افتاده ای؛ولی باز این حالت  نمی توانی مبارزه کنی،یا هر کار دیگری انجام دهی....

ویرایش شده در توسط elina
  • تشکر 5

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتار نویسنده:درود و باز هم شرمنده :gol2:
راستش همون طور که می دونید،رمان کاملا ویرایش شده؛پیشنهاد می کنم از اول بخوانید؛بازم شرمنده.
ادامه ی داستان:
دالان اتاق کار فرمانروا لیو
با گام های آهسته،همان گونه که کتاب چوبین بازنویسی شده را ورق می زند؛در دالان آجری مانند شاهنشاهی،رهسپار اتاق کار فرمانروا می شود.
واژه به واژه،خط به خط و ورق به ورق این کتاب،انگار نه انگار که به قلم اوست؛"پس راست است،که فرماندهان سیاست را از بر هستند."
کتاب را می بندد،نگاهی گذرا به گزارش خود می اندازد و پیشکار فرمانروا را فرا می خواند.
-جناب پیشکار،اینجا هستید؟
درب چوبین اتاق کار فرمانروا،بی درنگ گشوده می شود و قامت سپید پوش پیشکار پایر،در برابر او نمایان می شود؛که زلف بلند سپیدش،پیشانی اش را در برگرفته است و سرش را به نشانه ی تعظیم فرود آورده است.
-درود بانو!
-درود بر شما جناب پیشکار!می توانم فرمانروا را ملاقات کنم؟
-اوه،بله بانو!می توانید درون شوید.
سپس کنار می رود و درب چوبین را،به روی او می گشاید.الکسا آهسته پا به این اتاق چوبین می گذارد؛اتاقی که شاید در این کاخ کریستالی،چون مکانی بی ارزش به چشم آید.ولی فرمانروایان،این مکان را با ارزش تر از هر کاخ کریستالی یا زرین دیگری می دانند؛زیرا قابل توجه ترین قانون های این دودمان،از این اتاق ریشه گرفته است.
اکنون این اتاق سحرآمیز،چگونه است؟این اتاق،دَربی از جنس چوب و دیواری با قدمت،از جنس آجر دارد؛روی دیوار هایش،چرم های کهن،هیچ دیده نمی شود.
در بخش میانی آن،گلیم ساده ی کوچکی پهن شده است و میز کار فرمانروا،در کنار کتابخانه ی کهنی چون خود،نهاده شده است.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اکنون درب چوبین دگری گشوده شده و فرمانروا در ایوان،مشغول تماشای دوردست هستند.
با احتیاط،روی گلیم می ایستد و به فرمانروا چشم می دوزد.فرمانروا که جامه ای از بهترین چرم های مدیا را بر تن دارند؛دست های خود را پشت کمرشان به یکدیگر قفل کرده اند و چون آدمی بی جان،که زلف قهوه ای رنگشان به دست نسیم سپرده شده است؛ایستاده اند و محو تماشای سرشت(طبیعت)دگرگون ویانا هستند.
به راستی دوری از زادگاه،با آدمی چه می کند!فرمانروا از مهرگان،برای کاری راز آلود،به مدیا رفتند و اکنون،پس از چند ماه به کاخ بازگشته اند.آهسته سر تعظیم فرود می آورد و می گوید:
-درود،فرمانروا مایر!
فرمانروا،که به تازگی متوجه ی حضور او شده اند؛با چهره ی مرموز خود،به سوی او باز می گردند و می گویند:
-درود بر شما؛بانوی رایزن دربار ما!
-امیدوارم سفر خوشی را سپری کرده باشید.
فرمانروا پشت میز چوبین و سرخ رنگ خود می نشینند و می گویند:
-سرزمین زیبایی دارید؛(با دست به صندلی چوبین کنار میز،اشاره می کنند.)بنشینید بانو!
سرش را به نشانه ی اطاعت فرود می آورد و روی صندلی می نشیند.
-این مایه ی افتخار است که فرمانروا،مدیا را زیبا می خوانند.
فرمانروا با چشمان سبز تیره ی خود،که از شهبانو پریسان به ایشان رسیده است؛به کتاب چوبین و کاغذی که در دست اوست؛می نگرند و می گویند:

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-مدیا خود نماد بخردی و فرزانگی خاندان پیوت است؛بگذریم،چه شده که با این هراسانی،به اتاق کار ما آمده اید؟
الکسا بی درنگ بر می خیزد،کتاب و کاغذ را پیش روی ایشان می گذارد و می نشیند.
-این کتاب را می بینید،سرورم؟
فرمانروا کاغذ را از روی کتاب بر می دارند؛ناگاه با دیدن نام کتاب،برق شگفتی در چشمانشان،غوغا به پا می کند.
-این کتاب که ویژه ی ما فرمانروایان و شهبانوان است؟!
الکسا سری به نشانه ی تایید تکان می دهد و می گوید:
-همین گونه است؛همه ی ما می دانیم،که این کتاب هفت سال پیش،بوسیله ی نویسنده ی کهنی نوشته شد و پیشکش دربار شد.
-ادامه دهید.
-این کتاب بنا به پیشنهاد رایزن مایر،رایزن بی همتا و با تجربه ی کاخ شما و شهبانو،کتابی با ارزش شد و خوانندگان آن،تنها فرمانروایان و شهبانوان شدند.
فرمانروا سری به نشانه ی تایید تکان می دهند و می گویند:
-همه ی چیز هایی که می گویید،درست است؛ولی چه ارتباطی با گزارش شما دارد؟
-سرورم!شما ماه ها از کاخ دور بوده اید و از رویداد ها ناآگاه هستید؛آیا می دانید که پشت این کتاب ستودنی،چه چیز هایی نهفته بوده؟ بی تردید نه!این کتاب که اکنون در اختیار شما است، بازنویسی شده است.
با تردید می گویند:
-بازنویسی؟

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اداره بازرسی(بخش دانش های سیاسی-پزشکی)
مهر خود را به نشانه ی تایید،روی کاغذ گزارش می زند و کلافه،کاغذ را کنار می زند.
با چشمان قهوه ای سوخته اش،به ریون که روی صندلی پیش رویش نشسته و به کاغذی چشم دوخته است؛می نگرد.آخر گناه ریون چیست؛که اینگونه رنج مسمومیت راز آلودی را متحمل می شود؟ چرا این رنج پایان نمیابد؟کلافه پوفی می کند و می گوید:
-چرا برای درمان این بیماری،کاری از پیش نمی بری؟دیگر بس نیست؟بس نیست،این همه رنج؟
از نوشته های آتشین کاغذ،چشم بر می دارد و می گوید:
-آیدین،تو یک بازرس هستی؛می دانی این مسمومیت،نمای ویژه ای(خاصی) دارد.
دست مشت کرده اش را روی میز می کوبد و با خشم می گوید:
-می دانم!!!ولی دیگر تحمل این را ندارم،که تو به هنگام در اوج بودن،اینگونه رنج مرموزی را تحمل کنی.(آهی می کشد)می دانی که چه می گویم!.
ریون کاغذی که در دست دارد را،پاره پاره می کند.آیدین را خوب می شناسد؛پشت این چشم های آرامش،جهانی از ناآرامی ها و بی فروغی ها خفته است؛ولی همین نیز،برای یک دوست خوب بودن بس است.
آیدین کاغذ مهر زده اش را رو به او می گیرد و همان گونه ادامه می دهد:
-می بینی چه می کنم؟!من مشتی دروغ و افسانه را به قلم آوردم؛تا تام مایر،آن رایزن زلف زرین، نابودی را در ژرفای وجود خود حس کند.
ریون پوزخندی می زند و می گوید:
-اینکه می گویی،از رنج های من کم نمی کند.
آیدین بی درنگ می گوید:
-ولی از رنج های من کم می کند؛سالهاست منتظر این لحظه ها بودم،که آن تام مایر،با آن همه خودشیفتگی اش تبعید شود.

  • تشکر 4

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ریون بر می خیزد،نگاهی به کاغذ ها می اندازد و می گوید:
-این آتشی که من می بینم،با چنین بارانی خاموش نمی شود.
سپس کاغذ را از دست او می گیرد و آغاز به خواندن می کند؛آیدین نیز،زلف بور و روشنش را در دست می گیرد و چشم فرو می بندد.
مسمومیت ریون،تنها بهانه ای برای خالی کردن کینه هایش از تام مایر بود؛نه؟نه!زیرا ریون نیز برای او،ارزش دوچندان دارد؛اگر اتفاقی برایش بیفتد،او آن را در ژرفای وجود خود حس می کند.
ریون سرفه ی کوتاهی می کند و می گوید:
-اوه راستی!شنیده ام فرمانروا می خواهند خودشان در مورد این ماجراها تصمیم بگیرند؛اینگونه است؟
سرش را بالا می آورد و می گوید:
-این بسته به رایزنان کنونی دارد....
با آوای درب،از ادامه ی سخن خود منصرف می شود و کلافه فریاد می زند:
-درون بیایید!!!
ریون کاغذ را روی میز می گذارد و منتظر،روی صندلی می نشیند.اندکی نمی گذرد،که درب چوبین سرخ گشوده می شود و قامت هَری و یک پرستار،نمایان می شود.
ریون به هری،که قامت سرو مانندش نماد خاندان مایر و هیکل معمولی اش نماد خوشگذرانی هایش است؛می نگرد تا به چهره ی گندمیِ گشاده اش می رسد،که گیسوان کوتاه خرمایی رنگ و چشمان شاد طوسی اش در آن بیداد می کند.
آیدین آهی می کشد و می گوید:
-هری باز چه شده؟
هری صدایش را صاف می کند و با اشاره به پرستار سپید پوش کنارش،که گیسوان سیاه بافته اش،تا کمر آویخته و سر به زیر انداخته است؛می گوید:
-بانو سباستین،پرستاری تازه وارد هستند؛پزشک بزرگ(راشل)گفتند "هر چه می خواهید،از او بپرسید."
آیدین و ریون.در آغاز نگاهی به یکدیگر می اندازند و سپس،به دختر جوان می نگرند؛که این رفتارش،به شدت آشنا می آید.
ریون:

-بانو!نمی خواهید درون بیایید؟

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پرستار همان گونه سر به زیر به همراه هری گام بر می دارد و پس از اندکی،رو به روی ریون و هری می نشیند.آیدین نگاه تمسخر آمیزی به این پرستار خجالتی،که به زمین چشم دوخته است؛می اندازد و زیر لب می گوید:
-هم اکنون می گویم،این پرستار نمی تواند در دربار باشد.
پرستار سپید پوش،با شنیدن این سخن تمسخرآمیز،سرش را بالا می آورد و با چشمان سیاه درشتش،به او می نگرد.آیدین نیز،با شگفتی به او می نگرد؛پروردگارا!زیر این چهره ی شرمسار،مهربانویی از مشرق زمین پنهان بود؟
آیدین:

-گویا شما،اهل ویانا نیستید؛اینگونه است؟
پرستار لبخندی می زند و می گوید:
-نه جناب بازرس!من از جوانان ویانا هستم.
آیدین آهی می کشد و می گوید:
-بسیار خوب!پس خودتان را معرفی کنید.
پرستار لبخند دیگری بر پهنای چهره اش می زند و سپس،همان گونه که به ریون و هری می نگرد؛می گوید:
-من لیزا سباستین هستم؛دختر مهربانو سباستین،که زمانی بهترین عطر های ویانا را به فروش می رساندند.ولی هنگامی که من،ده سال داشتم؛بنا به وضع آشفته و خطرناک ویانا،از این سرزمین رفتند و به گردش(سفر)پرداختند.اکنون من نیز،به همراه ایشان به ویانا بازگشته ام؛تا بتوانم از مهارت خود در شهرم استفاده کنم و بهره ای ببرم.
ریون با چشمان سرمه ای اش،بی هیچ پرده ای به این دخت آشنا می نگرد؛چهره ی روشن سپیدش،نشان از خاندانی سرد و گرم چشیده دارد و این چشم ها،شاید نشانی از بزرگ زادگی باشد.از این رو می پرسد:
-نیاکان شما،در گذشته از بزرگان بودند؟
لیزا بی درنگ می گوید:
-نه اینگونه نیست!نیاکان من،زرگر و عطاری بیش،نبودند.(نگاهی به نشان اژدهای روی شانه اش می اندازد)شما باید،فرمانده ی گارد شاهنشاهی باشید؛درست است؟
ریون رد نگاهش را دنبال می کند و موذیانه می گوید:
-آری،پس دیگر،جایی برای تردید در ویانایی بودنتان نمانده.
 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×