رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

ولی هیچکس نمی تواند در برابر مرگ بایستد.
ناگاه با انگشت سبابه اش،چشم این بانو را می گشاید؛که با دیده ی خون گرفته و سبز تیره ای رویاروی می گردد؛دیده ای که با دیدگان یک خون آشام،تفاوتی ندارد؛تنها پرسش اینجاست که این دیده،چرا بسیار زیبا است؟
خدای من!چه به روز یک خدا(الهه)آمده است؟ چرا خدا؟زیرا او،صاحب دو چشم زیبا است.
شاید این زیبای آرمیده،از برای همین خدای زادگی،به چنین روزی افتاده است.
چشمش را می بندد؛این را دیگر ندیده بود؛
   "مرگ،خدای زادگی و آرمیده ی یک دالان پنهان" 
همان گونه که پاسخ آهنگ کشتنش را گرفته و چشمان ناشناخته ای را دیده است،بر می خیزد و شمع را بر می دارد.
این پیر پر فروغ(پدربزرگش)آدم نمی کشد؛زندانی می کند.
نخست،مهربانوی(عمه)نا شناخته اش،لیندا ؛پدربزرگش هیمن و سرانجام،این بانوی آرمیده،که گویا آرمیتا نام دارد.
کاخ جانشین
یکی از درب های کاخ شاهزاده آرنولد را می گشاید و همان گونه که نگاهی بر گزارش خود می اندازد،درب را پشت سر خود می بندد و با کفش های پوستین خود،درون کاخ زرین ایشان می شود.
("گل سرخ شاهنشاهی"،"رایزنان نو در دربار"؛"فرمانده ای نو،برای گارد شاهنشاهی و انگیزه ی دربار،از برکناری فرمانده ی پیشین")
-درود بانو!
آوای دلنشین لیزا،او را از نوشته هایش دور می کند و به چهره ی او می رساند.
به راستی که این بانوی پرستار،ستودنی هم هست.
-درود بر شما!
لبخندی بر پهنای چهره ی گشاده اش می زند و می گوید:
-سپاسگذارم بانوی رایزن!
نگاهش به پاهای پوشانده شده ی او،بوسیله ی کفش بلوری اش می افتد؛دامن سپید بلند او،ناگاه کمی بالا می رود و نقش گل سرخ ممنوعه را،برای او اشکار می کند.
لیزا تعظیم می کند و می گوید:
-بدرود 
- بایستید بانو!
دامنش را رها می کند و می گوید:
-بفرمایید بانوی رایزن!
بی پرده،به چشمان سیاه و جادویی اش،که موجب خشم آیدین شده است؛چشم می دوزد و می گوید:
-نگاه بان خود باشید،که خطر،پیوسته در کمینتان است.(لبخندی می زند)بدرود و روزتان خوش
و بی هیچ درنگ دیگری،راه سرای شاهزاده را در پیش می گیرد؛بی آنکه بیاندیشد،لیزا چه گمانی در سر دارد.
سر تعظیم کوتاهی،در برابر این شاهزاده،که به سوی میز پیش رو سر خم کرده و سردرگم هستند،فرود می آورد و می گوید:
-درود بر جانشین!
شاهزاده آهی می کشند و خیره به ظرف زرین و رنگین پیش رویشان،می گویند:
-درود بر شما!بنشینید،بانو!
بی درنگ روی صندلی زرین و گرم و نرمی که در سمت

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چپ تخت ایشان نهاده شده است، می نشیند و همان گونه که رفتن پرستاران را تماشا می کند،می گوید:
-گویا از پرستاران خشنود نیستید؛مشکلی پیش آمده؟
با همان لحن شکست خورده پاسخ می دهند:
-نه،اینگونه نیست؛همین ها برای کاخ ما خوب هستند.
-پس این حال نیز،برای خشنودی شماست؟
-آدم خشنود،رنگ سرباز بی پناه بر چهره ندارد؛سخن...آمدن خانواده ی پادشاه ویلیام به روژمان است.
-شما که عموی خود را بسیار دوست می دارید؛پس این گویش و این چهره،از برای چیست؟
شاهزاده پوفی می کنند و نامه ای را،که رنگ زرین بر خود گرفته است،به سوی او می گیرد و می گوید:
-این را بخوانید.
نامه را می گیرد و شتابان،آن را می خواند.آرنولد نیز،با اندیشه ی اینکه همه چیز نابود شدنی است، دوباره به ظرف پیش رویش چشم می دوزد و به شرمساری شاهدخت الیزابت(تنها فرزند پادشاه ویلیام)می اندیشد؛چنین اندیشه ی بی کرانی،به راستی از آن یک میدیایی است.
پس از اندکی،الکسا سخن می گوید:
-شنیده بودم،شاهدخت میدیا،یک نامه فرستاده اند؛ولی گمان نمی کردم،چنین اندیشه ای در سر داشته باشند.
شاهزاده آهی می کشد و زیر لب می گوید:
-از دست این خدمتکارها...
-شما،از هرج و مرج بیزار هستید؛درست است؟
-آری همین گونه است.
-همچنین این سخن،ارزش بسیاری دارد؛ولی آن را باور ندارید؛با اینکه خواهرتان شاهدخت ماریا نیز،بر این باورند.
-خوب،بنابراین،من نمی توانم کاری برای شاهدخت الیزابت انجام دهم.
الکسا لبخند موذیانه ای می زند؛کاغذ در دستش را،که همه چیز در آن نوشته شده است،پیش روی ایشان می گذارد و می گوید:
-چه کسی توانسته این باور را که،از روی احساس تصمیم گرفتن ننگ است،ثابت کند؟بهتر است کمی بیشتر بیندیشید؛شاهدخت ترمه،تنها عمه ی شما نبوده اند.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(....شاهزاده آرنولد؛می دانم که اکنون،واژه واژه ی این نامه را،از برای یک مژده می خوانی؛ولی بدان،می خواهم از ننگ خانواده مان سخن بگویم.
این سخن برای من،الیزابت میدیایی،یک آتش سوزان است؛ولی برای تو،که جانشین روژمان هستی،یک باور نادرست و ننگ است.
ای عمو زاده!دمی به خود بیا!
مگر می شود کسی بمیرد،ولی هیچ نشانی از او نماند؟تا کی بناست دختران روژمان و میدیا،برای داشتن گل سرخ لیندا،آن هم در زادروز عمه ترمه،آهن داغ بر پیشانی داشته باشند؟
به سخن هایم بیندیش؛باور کن،عمه ی کوچکمان زنده است؛باور کن پدرانمان اشتباه می کنند....)
با خواندن دوباره ی این واژگان زیبا،که بوسیله ی الیزابت،این شاهدخت ستیزه جو به نقش آورده شده است،دوباره سردرگم می شود.
چشم های سبزش را روی هم می گذارد؛الیزابت را به خوبی می شناسد؛او،گیسوان بلند سیاه رنگ دارد،که نشانی از عمه شان ترمه است؛الیزابت،با همه تفاوت دارد.او،برای خرسند کردن کسی،از همه چیزش مایه می گذارد.
ولی چگونه؟
بی تردید،آنگه که بر این کاخ گام گذارد،کفش بلوری به پا نخواهد داشت؛دیگر چرا؟چون از دید تو،بلور نماد هرج و مرج نیست.
او بی تردید،جامه ی حریر یا سیمین به تن نمی کند؛او جامه ی ابریشم آبی به آن می کند که شاهدخت ترمه،در روز به اصطلاح مرگش،به تن داشته است.
ولی چهره اش....
چشم می گشاید و دوباره،به آن نامه چشم می دوزد.او نوشته:
(این سخن برای من،الیزابت میدیایی،یک آتش سوزان است.)
پس چشمان قهوه ای رنگش که کمی کشیده و درشت است،جادویی نخواهد بود؛شاید رنگ راستگویی و درستی،به خود گیرد.
(مگر می شود کسی بمیرد،ولی هیچ نشانی از او نماند؟)
از این رو،گیسوان تا زانو آویخته اش را،رها می کند و تنها،گل سرخی به آن می زند.
ولی با چهره ی سپید و مهتابی اش چه می کند؟...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ریچارد با همه ی توانش،این وزیر جنایت کار را،به سوی درب خانه اش می کشاند؛این در هنگامی است که نخست وزیر و همراهانش نیز،در این غروب دل گیر،گواه این به اصطلاح ستم است.
سرانجام او را بیرون می آورد و همان گونه که دست هایش را با ریسمان استواری می بندد،وادارش می کند،در برابر وزیران پیوت و آرنولد،زانو بزند.
وزیر جنایت کار نیز،با آن جامه ی بلند سیمینش،در برا بر این دو وزیر،زانو می زند.
به راستی با آن همه جنایت،به کجا رسید؟خواست یک فرمانده ی باسیاست را در کنار خود داشته باشد،که او نیز،از مقام خود کنار رفت و زندانی شد.
چشمان کشیده و سیاه خود را به زمین می دوزد.
سرنوشت تنها دخترش چه می شود؟ آیا او را به تاراج خواهند برد؟چه کسی او را حمایت خواهد کرد؟
-پدر!....پد....
آوای ستم دیده ی دخترش،سرش را بلند می کند.
دخترش،با چهره ی سرخ شده و گریانش،بوسیله ی چند سرباز به بند کشیده شده و این سو،دو وزیر و دو بازرس،که یکی ماری پایر و دیگری....دیگری مادر دخترش است،ایستاده اند و او و دخترش را نگاه می کنند.
اکنون این بانوی بازرس،اینجا چه می کند؟
در همان هنگام،این بانو که شنل سیاهی به تن دارد و کلاهش را تا روی بینی اش کشیده است،دامن سپیدش را بالا می گیرد و پیش می آید.
هیچگاه اندازه ی اکنون،از او نمی ترسید.چه به روز او آمده ،که با این وزیران همراه گشته است.
بازرس پیش رویش،روی دو زانویش می نشیند و لب های غنچه ای و تیره اش را،برای سخن گفتن می گشاید:
-از بردگی دلشاد باش؛گر چه،دیگر جنی را نمی بینی.
-تو اینجا چه می کنی؟
بی هیچ پاسخی،بر می خیزد و رو به ماری،با دو انگشت میانی و سبابه ی خود،نشانه ای می دهد.
ماری نیز،سر تعظیم فرود می آورد و برای اجرای فرمان،اندک اندک،به پیش می آید...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوچه پس کوچه های ویانا
منطقه ی ایوان؛نزدیک به کاخ روژمان
کلاه شنل سرمه ای رنگش را روی سر می کشد و به بانوی شنل پوش پیش رو،که جنی دخترش را روانه ی تاراج و یغماگری کرد،می نگرد.
مادری و سنگدلی؟اوه،گویا بانو آیسا از این بانوی بازرس،بهتر هستند؛هر چه باشد بانو آیسا،ریون را رهایی دادند.
در هر صورت،امشب گواه هر چه بود،باید گزارشی پنهان بنویسد و به فراموشی بسپارد؛شاید هم نه!
نگاهش را از این بانو می گیرد و آهسته به ماری که همگام اوست و شنل صورتی رنگش را مرتب می کند ،می گوید:
-به راستی بازرس بزرگ،مادر بانو جنی هستند؟
-آری هستند؛تاکنون گمان می کردم،دربار راست می گوید که"ریون،پسر بچه ای بیش نیست."می بینی! او که از دربار رفت،آشفتگی دوباره فرمانروا شد.
-سرنوشت بانو جنی چه خواهد شد؟
-بازار برده فروش ها!
-یعنی،راهی برای رهایی اش نیست؟
-تنها مقام های والا!
-من می توانم....
هنوز سخن هایش به پایان نرسیده،که ماری با تشر می گوید:
-آه الکس،تو بهتر است به کار های خودت برسی؛البته اگر منتظر تنبیه و مجازات نیستی.
-ولی...
بانوی بازرس:
-بایستید!

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


سخن هشدار دهنده ی بانوی بازرس،با پرش اسب سواری که پارچه ی خون آلودی را نقاب چهره ی خود ساخته است؛از بالای سر این بازرسان،که نباید شب نامشان را آشکار کند،به پایان نمی رسد.
کلاه تیره ی شنل،از چهره ی بانوی بازرس دور می شود و شگفتی این چهره ی افسونگر را نمایان می کند.
ماری دست بر سینه ی خود می گذارد و با نفسی که در سینه ندارد،می گوید:
-شما نیز دیدید؟!آن اسب سوار سیه پوش،پارچه ای خون آلود را دارا بود!!!
الکس،با نگاه بر شگفتی بانوی بازرس پیش رو می گوید:
-امشب سپیده دم را ببینیم،خوش است!
(...یکی،رهسپار سرای شهنشهان
یکی دیگر،رهسپار سرای آوارگان
چشمانی اشک آلود دارد؛با شوقی بی کران
هراسی نا آشنا دارد،با آتشی بی نشان
دوشادوش یار دیرین؛گذشته از ستیز مهربان(پدر)
همرزم بارانی پر بار؛می گذرد با مهربانان
حریر بر دوش شانه می کشد؛کجاست سرای راستگویان؟
مادری نابینا دارد؛کجاست آواز بی کران؟
                و در پایان
یکی چون ماه تابان،بی هیاهو بر زمین خواهد افتاد
دیگری چون قربانیان دیرین،بر دست بی نشان خواهد آرمید
برگرفته از نوشته ای ممنوعه؛پایان بخش یکپارچگی)
خوشنویسشان را میان کتاب می گذارند و آن را می بندند.
باید به بی باکی قلم این نویسنده،گواهی داد.ولی به راستی او کیست؟گاه،قلمش بوی خون ریزی های بی کران می دهد؛گاه،بی هیاهو خرسندت می کند.
او بی تردید،یک سیاستمدار سرد و گرم چشیده است؛و گرنه کیست،که راستی های دربار را به رخ کشد...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتار نویسنده:درود دوستان!من واقعا شرمنده ام که اینقدر بد قول شدم؛این مدت از همه نظر درگیر بودم و واقعا معذرت می خوام.امیدوارم بتونم از اینجا به بعد سر موقع پست جدید بذارم.حتما حتما اگر قابل می دونید و رمان بنده رو میخونید از اول شروع کنید چون رمان در حال ویرایش محتواست.منتظر نقد های سازنده تون هستم :rose:

ادامه ی رمان:

-سرورم!                                                آواز رایزن جوان دربار،ایشان را از پرسش های پیوسته ی خود دور می سازد.              -درون بیایید،بانوی رایزن!                         درب پر خراش،بوسیله ی این رایزن سپید پوش،که کاغذ هایی آغشته به جوهر و کتابی با جلد سرخ به همراه دارد،گشوده می شود و او،به آرامی پا به این اتاق به اصطلاح ساده ی کاخ می گذارد.                                    شمع کوچکی که بر میز فرمانروا نهاده شده است، اندکی از فروغ چهره ی الکسا را نمایان می سازد.                                     سر تعظیم فرود می آورد و می گوید:           -درود بر فرمانروا!                                   فرمانروا نیز سری تکان و پاسخ می دهند:    -درود بر شما؛بانوی رایزن!                        الکسا بی هیچ سخنی،کاغذی را از میان کاغذ هایی که در دست دارد؛بیرون می کشد و با احترام،به دستان میز ساده ی فرمانروا می دهد.                                                    فرمانروا نیز،کتاب پیشروی خود را کنار می گذارند و کاغذ را به پیش می آورند.             (به نام یزدان پاک......)                           نبود تردید در این نامه ی برکناری،مُهر نقش بسته بر پایان آن و خاموشی(سکوت)و چهره ی اندیشمندانه ی بانوی رایزن،الکساندرا پیوت،نشان از فرمانده ی جوانی می دهد؛که باور و اعتماد فرمانروا را گرفته و باز پس می فرستد؛شاید هم پیشکش....                                           به یاد می آورند که چندی پیش،ریون از صندلی پیشرویشان برخاست؛در خاموشی اتاق سر تعظیمی فرود آورد و موذیانه لب زد:                                                       -همه چیز را به من بسپارید،سرورم!            و این نامه ی برکناری نیز،سر انجام آن واژه های موذیانه است.                            ولی سرورم،رایزن جوان پیشرویتان اینگونه نمی اندیشد.                                          او در اندیشه های آرام خود،به یاد روزی می افتد که با خرسندی داشتن جایگاه فرمانده ی گارد شاهنشاهی را به ریون شاد باش گفت و پس از آنچه؟                                امروز ریون،ریون همیشگی نبود.او دوست داشت در حضور عام و بزرگان،نقش آن مُهرِ دردسر ساز را به نقش آورد ولی امروز چه کرد؟ با آرامشی سنگین،مهر را زد و پایان!     او نیز چون مادری بود؛که به تماشای بازی های معما گونه ی کودک خود نشسته بود.    چه شب های بسیاری که برای کاوش و پژوهش پرونده های او،تا سپیده دم دیده ی خود را به آغوش خواب نسپرد.                  چه دگرگونند این درباریان روژمانی؛یا هر ناکجاآبادی!                                            سرانجام فرمانروا لب می گشایند و آهسته می گویند:                                -او زندانی شما بود،نه؟   

  -نه سرورم...

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


در این هنگام آواز اسب سواره ی خون آلود به گوش می رسد.
این آواز دست آویز آن می شود،که الکسا سخن خود می درد و می گوید:
-او....پوزش مرا بپذیرید سرورم....
سپس سراسیمه سر تعظیم فرود می آورد و اتاق فرمانروا را بدرود می گوید.
گویا ویانا ی کنونی،تا چندین روز یا شاید ماه ها و سال های دیگر،رنگ آرامش نمی خواهد. هر چه باشد،ویانا را به حال خود رها کرده اند.
با شتاب هر چه بیشتر،دالان شاهنشاهی را زیر پا می گذارد.دالان شاهنشاهی،گویا نخستین باری است که شتاب این بانوی رایزن را با کفش های گرانبهایش،با کاغذ هایی که در آستانه ی درب اتاق فرمانروا بر دست زمین می مانند؛تاکنون ندیده بوده است.
آواز گام های او،چشم های سبز رنگ و سرد و گرم چشیده ی فرمانروای روژمان را فرو می بندد.
پیشکار کهن ایشان،با دیدن درب نیمه باز اتاق کار شاهنشاهی و کاغذ های فرو ریخته بر آستانش،با احتیاط به سوی درب می رود و دست لاغر،نحیف و پیر خود را به آن(درب) می گیرد و کمی به درون رهنمودش می دهد؛که فرمانروا همان گونه که چشم فرو بسته اند،می گویند:
-درون نیایید؛کاغذ ها را نیز رها کنید.
با این سخن،پیشکار کهن دست خود را پس می کشد و ایشان را بدرود می گوید. امشب این معرکه پایان بپذیرد؛آراستگی اتاق کار کسی چون ایشان،پیشکش.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با برون آمدن از کاخ و ایستادن در نزدیکی پلکان،شتاب از گام هایش رها می شود.

 

همان گونه که با خشمی کم پیدا نفس نفس می زند،پارچه ی سپیدی که به دور کمر خود بسته و خنجر زرین را اجازه ی رهایی نمی دهد؛از کمر می گشاید؛آن را به دست خود می آویزد و با همان دست،خنجر را نیز همراه خود می سازد.

 

اگر آنچه به گوشش رسیده است،درست باشد؛تنها اوست که باید جایگاهش را به قلم آورد.

 

دمی می گیرد و با شتاب بیشتری از پلکان پایین می آید و روانه ی گارد شاهنشاهی می شود؛گاردی که فرمانده اش،گناه هر آنچه این درباریان بگویند،به دوش می کشد.

 

پدربزرگی دارد؛از تبار الن زادگان؛همان هایی که آزادی شان را کسی ضمانت می کند؛که الکساندرا،شهبانوی دربار ونداد،با شنیدن گام هایش،لرز بر تن و پیکر ناتوانش می افتاد و اشک،بر گونه هایش فرمانروایی می کرد.

 

پدربزرگی که اختیار فرمانروایی از ریشه و تبار مایر های غربی را دارد؛ولی ندارد؛آهنگ کشتار نوه ی بزرگش را سر می دهد؛یادآور اندوه های بزرگ کریست ها می شود؛هنوز در خاطر الکساندر،همسر دختر دوست داشتنی این موبد هست ،که چگونه پدرش را در اتاق خود یافت؛آن هم پدری بی تن؛پدری بی سر.

 

پس از ایشان،شهبانو ایزابلا بر ضد ریون هستند؛اوه،خدای من!آن هم شهبانویی که اکنون با تردیدی که آبی زلال چشمانش به نمایش گذاشته،بر صندلی پشت میز گرد کاخ خود نشسته اند و دست به چانه،به خانواده ی آشفته ی خود می اندیشند؛گیسوان زرینشان،به دست پیشکاری چون دلارام،از گل و گیره های زیبا و مرسوم رها و آزاد می شوند و ایشان،چنان بر ژرفای پندار های خود فرو رفته اند،که از این کار ساده نیز آگاه نیستند.

 

اکنون تو ای رایزن،که پدرت سر آمد سیاستمداران مدیایی و مادرت،ریشه در شاه و شکوهش دارد؛تو که به گارد رسیده ای و با دیدن بحث و ستیز بازرسی ترک تبار مانند آیدین آرنولد،و نوه ی گرامی داشته ی موبد بزرگ،دنیل هاچینسون و گواهانی چون کریستین،نوازنده ی نامدار دربار و لیزا،پرستاری سر به زیر از حرکت باز ایستاده ای؛از ریون چه می خواهی؟

 

آیدین با خشمی که در چهره اش نمایان شده و مشت هایش از خشم بسیار سرخ؛بر دنیل می خروشد:

 

-کارِ خودت را به سرانجام رساندی؛(پوزخندی می زند)فرمانده ی گارد شاهنشاهی!

 

کریستین خم به ابروان نازک و کشیده ی خود می آورد و می گوید:

 

-آیدین بس است؛کدام کار؟

 

دنیل لب تر می کند و چون آیدین فریاد می زند:

 

-یک پرستار تازه کار آشوب کرده؛مرا چه می گویی بازرس آرنولد؟؟؟!!!

 

لیزا که کمی دور تر از آنها ایستاده است،با شنیدن سخنان ستیزه جویانه ی آن ها،سر به زیر می اندازد.

 

آیدین آرنولد از او چه می خواهد؟به راستی او از پرستاری که از گذشته ی خود هیچ نمی داند،چه می خواهد؟

 

الکسا نیم نگاهی به لیزا می اندازد و سپس،گام بر نخستین پله پیشرویش می گذارد و همان گونه که پار چه ی بسته شده بر دست خود را محکم می کند،رو به این سه بزرگ زاده می گوید:

 

-گارد از برای یک پرستار آشوب نشده؛آیدین و دنیل!

 

آیدین که گریبان دنیل را گرفته و تا چندی پیش خشمی بی کران فرمانروایش بوده است؛با شنیدن آوای رایزن پیوت،گویا مهار و به پشت رانده می شود.

 

هر سه سر تعظیم فرود می آورند.

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دسته ی خونگر(خنجر)زرین را در مشت ظریف خود می فشارد و پلکان را زیر پای خود می گذارد.

 

هر چهار تای آن ها در خاموشی به او می نگرند.رایزن نوپا ی دربار،در این هنگام در گارد چه می کند؟

 

واپسین پله را زیر پا می گذارد،نگاه های لبریز از پرسش آنان را از زیر نگاه خود می گذراند و بی درنگ،ره تالار گارد را در پیش می گیرد.

 

این روز ها دربار روژمان،رنگ و بوی آشنایی دارد.اوه،بحث و ستیز جوانانش،خاموشی و بردباری فرمانروایش،زندانی شدن فرمانده ی گارد شاهنشاهی اش...گویا هیچ پادشاهی در سرزمین،نمی تواند آهسته برود و آهسته بیاید.

 

خود را در آستانه ی درب های  بلند و زرین تالار میابد،که دو سرباز نیزه به دست،حکم زندانبانی اش می دهند.

 

بی درنگ نیزه هایشان را کنار می زند و تا آنان به خود بیایند،درب را گشوده و پا به تالار گذاشته است.

 

نفس نفس زدن هایش،تالار را در بر می گیرد.با چشمانی که خشم در آن دیده می شود،به دنبال ریون می گردد.

 

و ریون آن سوی تالار،در کنار صندلی ای که بر سر و بالای میز گردهمایی نهاده شده؛ایستاده است و با مسمومیت پیوسته ی خود دست و پنجه نرم می کند؛پارچه ی خون آلودی را نزدیک به دهان خود گرفته و برای نگهداشتن تعادل خود،دست بر تاج صندلی نهاده است.

 

چشمان خاکستری و خسته ی خود را فرو می بندد و پس از درنگی کوتاه،به روی بانوی درون آمده ی پیشرویش می گشاید.

 

بانوی درون آمده نیز،با دیدن دگرگونی او خونگری (خنجری)را که برایش تیز کرده است،پایین گرفته  و با شگفتی کم پیدایی که چشمان رنگی اش را با چشمان او رویاروی می کند؛به تماشای این کودک،با بازی های معما گونه اش نشسته است.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این مسمومیتِ پیوسته،چشمان خاکستری خسته،دست بی جانی که با دیدن الکسا از تاج صندلی دل کنده...آیا توان دارد کز نقاب داری سخن بگوید،که سوار بر اسبی سرکش شهر را آشوب می کند و آسوده می رود؟بی گمان،نه!

 

ناخودآگاه،بی آنکه بخواهد آهسته و با احتیاطی که از چهره اش لبریز است،بسوی او گام بر می دارد.

 

دیگر از بر کناری او پشیمان گشته و دست بر داشته بود؛که پدربزرگش،نایب السلطنه ی کنونی روژمان و نماد بی خردی فرمانروایی از مایر های غربی،آهنگ کشتارش را سر داد.

 

اوه،چه کشتار زیبایی!آن موبد،همچنان حیله ی دیرین خود را به کار می برد؛مرگ با گردنبند!!!

 

خونگرش را روی میز می گذارد و با فاصله ی چند گام کوتاه،رو به روی این فرمانده ی بر کنار شده می ایستد.

 

آواز نفس های کوتاه و بی جانش،آشکار تر از شبی به تاری اکنون است.

 

ریون پارچه ی خون آلود را از دهانش جدا می کند؛که او،با آوازی که نمای استواری دارد؛به سخن می آید:

 

-تو...اینجا چه می کنی؟ چرا مسموم شده ای؟

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پرسش هایی که بر زبانش روانه کرده است؛از کجا آمدند؛نمی داند.ولی برای پایان دادن به خاموشی پیشرویشان خوب بود.

 

گوشه ی لب های سرخ و بی جانش،به نشان لبخند یا شاید هم پوزخند به پرسش به اصطلاح بی باکانه ی رایزن پیوت بالا می رود.

 

او را در این چند روز ماندن در این تالار،از سخن گفتن باز داشته اند؛شگفتا که این بانوی بزرگ زاده نمی داند!!!

 

اوه،پروردگارا!بانویی...بزرگ زاده ای که از معماهای راز آلود بیزار است،از همان ها می پرسد!!!

 

چند بر ژرفای چشمانش فرو می رود و سپس،برای پاسخ به این پرسش،از زیر پیراهنش گردنبند شیر و خورشید شاهنشاهی را بیرون می آورد و به سویش می گیرد.

 

نگاه سردرگمش،میان این گردنبند که مهره اش اکنون رنگ زرین را بر گزیده و چهره ی آرام و خاموش ریون کریست می گردد.

 

باور کند که معامله ای نبوده است یا...

 

دست ظریفش،ناخودآگاه بسوی مهره ی گردنبند می رود و خواسته ی خاموش پیشرو را بر آورده می کند.

 

در این هنگام،هنوز مهره دست ریون را بدرود نگفته است،که سرفه ی خون آلودی آرامش هر دو را می گیرد.

 

آهسته و محتاط،کلاه شنل سپید تر از برفش را به گیسوان پریشان قهوه ای رنگش،که با وزش نسیم پر سوزی به پایکوبی وا داشته شده اند؛می کشد.

 

اکنون متوجه شده که هنگام دویدن از کاخ به گارد،کلاهی بر سر نگذاشته است.

 

پارچه ی حریر مانندی را که از دستش آویخته،محکم تر می کند و در کوشش به یاد نیاوردن انگیزه ی خون آلودی آن،از پلکان پیشرویش پایین می رود.

 

آیدین همان گونه که سر تا پای پرستار بی گناه،لیزا را از زیر نگاهش می گذراند،با حس بودن رایزن دربار،دست از بازرسی های خود می کشد و به سردرگمی او می نگرد.

 

آن سو،در تالار همگانی و شکوهمند گارد شاهنشاهی،جوانی بیست و دو ساله از تبار کریست ها،دست بر پارچه ی خون آلودش،که بر میز آرام گرفته؛نهاده است و چندی پیش را به یاد می آورد.

 

خونی که از دهانش سرازیر گشته بود،آرامش هر دو را گرفت.

 

الکسا بی درنگ مهره ی گردنبند را از او گرفت و پارچه ی آویخته از دستش را گشود و خون از چهره ی او گرفت.دمی چشم در چشم های پر فروغش دوخت.همچنان نگاهش پرسشگر بود؛چون همیشه...

 

دست از پارچه ی آلوده می کشد و اندکی پس از آن را به یاد می آورد.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الکسا پارچه ی حریر مانند آلوده به خونش را چون چندی پیش از آن،بدست خود آویخت و سپس همان گونه که بسوی درب می رفت،گفت:

 

-گارد را بدرود گو...

 

اوه،پروردگار بزرگ و شکوهمند این گیتی!رایزن جوانی که پیش از رخت بر بستن خورشید امروز،شگفتی بر کناری او را در دیدگان خود می پروراند؛اکنون او را از جایگاه نداشته می راند؟!

 

همچنان که مهره ی با قدمت و سیمگون شیر و خورشید را در دست دارد و پلکان را پیموده است؛به آرامش جوانان سرکش پیشرویش پی می برد.گویا اینان نبودند که گارد را بر سر خود نهاده بودند.

 

به ناگه دست آویز(سبب)این آرامش و خرسندی را می یابد.

 

مردی میان سال و سرد و گرم چشیده،با شنل تیره ی به دوش آویخته ای که جامه ی گران بها و باشکوه وزارتش را نهان داشته و میش چشمانش،از بردباری و سیاستمداری اش سخن می گوید.

 

با دیدن او،از گام برداشتن می ایستد و زیر لب فرایش می خواند:

 

-مهربان(پدر)...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سپیده دم

 

زمین مبارزه ی کاخ

 

تیر از کمان رها می شود و با بی مهری ای که در تیغه ی آهنینش آشکار است،به سوی عقابی می رود،چشم تیر انداز به آن خیره گشته است.

 

پس از اندکی،به جای فرود آمدن بر پیکر تنومند عقاب،کلاغ پر سیاهی را می کشد و بر زمین مه آلود می اندازد.

 

کمان را بدست آبان دخت می دهد و می گوید:

 

-اکنون شما تیراندازی کنید.

 

آبان دخت سر تعظیم فرود می آورد و برای تیراندازی آماده می شود. باشد که این بار بتواند تیرش را روی سرخی تخته چوب،فرود آورد.

 

او نیز برای تماشای مهارت های این دخت بزرگ زاده،روی تخته سنگی،در کنار رودخانه ی خروشان کاخ می نشیند.

 

ای کاش هیچ یک از این دختران و پسران بزرگ زاده،آهنگ رایزنی سر ندهند،که خوابشان را خواهد گرفت.

 

خواب؟مگر این هم تاکنون ارزشی داشته است؟آری،ارزش دارد.

 

چشم های نا آرامش را روی یکدیگر می گذارد.

 

شب گذشته خوابید؛ولی چه خوابی!گردنبند شیر و خورشید،در آستانه ی فرو افتادن بر آتشی سوزان،که خوابش را چون کابوسی هولناک گرداند و سخن پدرش،که اندیشه هایش را در برگرفته است.

 

(-برای شناخت ریون،پسر الکساندر،باید هفت تیر و تیغه ی شمشیرش را ببینی...تو باید شش تیر دیگر و پنج تیغه ی شمشیرش را ببینی.)

 

چشمانش را می گشاید و زیر لب می گوید:

 

-هفت تیر و تیغه ی شمشیر...شش تیر و پنج تیغه ی شمشیر...

 

بودن شاهزاده در زمین مبارزه،او را از زمزمه هایش جدا می کند.

 

آن هم جانشین زرین پوشی که در تیر اندازی به نوجوانان کمک می کند.اوه،مگر خود او نوجوان نیست؟او تنها هفده سال دارد.

 

بر می خیزد و بسوی شاهزاده ای می رود،که برای تیراندازی درست آبان دخت خم گشته و دست چپ او را،که زه را با خود دارد،همراهی می کند.

 

به راستی این آرنولد آشکار،آرنولد رازآلود و نهانی هم دارد؟شاید! زیرا او از تبار رازآلود های تاریخ است.

 

در فاصله کمی از او می ایستد؛سر تعظیم فرود می آورد و می گوید:

 

-درود سرورم!

 

آرنولد با شنیدن آواز او،دست ظریف و کوچک آبان دخت را رها کرده و همان گونه که اندوه نگاهش را برای او نمایان می سازد،می گوید:

 

-درود بر شما!

 

-حالتان خوب است؟ شب گذشته،خوب خوابیده اید؟

 

آرنولد از آبان دخت فاصله می گیرد و همان گونه که از برای همگام شدن با او،به سوی درب زمین مبارزه می رود،می گوید:

 

-راستش را بخواهید،نه!حالم که خوب نیست،هیچ!شب گذشته نیز،به خواب نرفته ام.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

-ولی چشمانتان،چیز دیگری می گویند.

 

-چشمهایم؟

 

زمین مبارزه را بدرود می گویند و برای درون رفتن به تالار همگانی،از پله های آن بالا می روند.

 

-آری سرورم؛چشم های شما می گویند؛از چیزی رنج می برید،که واژه هایش را نمی شناسید.

 

این سخن،اندوه را بیش از پیش بر چهره ی شاهزاده چیره می کند.سپس آهسته تر می گوید:

 

-راستش...در این باره بسیار اندیشیدم؛بی کمک شاهدخت الیزابت،نمی توان کاری کرد ولی...سخن ایشان،ارزشی ندارد.

 

پشت درب های بسته ی تالار می ایستند.رو به این شاهزاده ی ناکام می گوید:

 

-برای چه؟چون این شاهدخت...نمی تواند به خوبی من و شما سخن بگوید؟

 

چشم های آرنولد،با شنیدن این سخن،رنگ ابر غم دیده به خود می گیرند.

 

گناه این شاهدخت برتر چیست،که چنین بلایی سرش آمده است؟

 

الکسا ادامه می دهد:

 

-شاهدخت الیزابت نیز،قربانی می شود؟ می دانید چند تن از برای این نقص کوچک قربانی شدند؟

 

آرنولد بریده بریده می گوید:

 

-من...چه کنم؟...مادرم...پدربزرگم...همه و همه،از برای این نقص کوچک...مرا...سرزنش می کنند.

 

-ولی مادرتان...

 

با دیدن جنی،که با جامه ی پاره پاره و چهره ی خونین،بدست سربازان سیاه پوش،بسوی دروازه کشانده می شود،سخنش را می درد و با شتاب از پله ها پایین می دود.

 

سر این دخت زیبا و افسونگر چه آمده است؟ چرا او را به بردگی می برند؟

 

در این هنگام،همان گونه که برای مهار آنان خیز بر می دارد،با دو دست ظریف که بازو هایش را گرفته اند،سر جای خود می ماند.

 

لیزا:

 

-بانو آرام باشید.

 

ماری:

 

-الکسا بهتر است پا به این ماجرا نگذاری.

 

نگاه خشمگینی به او می اندازد و می گوید:

 

-مگر چه شده؟

 

ماری همان گونه که با نگاه اندوهگینش جنی را دنبال می کند،می گوید:

 

-درباریان این را پذیرفته اند؛یعنی اینگونه است که...خانواده ی شاهنشاهی و بازرس ویژه(مادر جنی)،مُهر بردگی اش را...با استفاده از آهن گرمادیده روی دو پایش زده اند.

 

با خشم بیشتر می خروشد:

 

-ولی من این را نمی پذیرم.(دست های آنان را کنار می زند و همان گونه که شنلش را آراسته می کند،ادامه می دهد)نمی گذارم این ستم به دختران،دنباله دار شود.

 

ماری استوار تر از پیش می گوید:

 

-اگر می خواهی او را آزاد کنی،باید دو روز دیگر به بازار برده فروش ها بروی.

 

رو به ماری،با تردید می گوید:

 

-دو روز دیگر؟

 

ماری لبخند اندوهگینی بر چهره اش می نگارد و می گوید:

 

-اگر بگویم این دربار،از بودن ریون چون بید به خود می لرزد؛باور می کنی؟

 

-بودن ریون،چه پیوستگی ای با بردگی جنی دارد؟

 

-اوه بانوی رایزن!مگر نمی دانی ریون از بردگی و ستم به زنان و دختران،بیزار است؟

 

این سخن،پوزخندی مهمان چهره ی خشمگینش می کند و نخستین رویارویی با او را به یادش می آورد

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آنگه که برای مهار او تا فلک پرید و توانایی های ایل و تبارش به این رایزن نشان داد و او را به سخره گرفت.

 

از این رو با تمسخر می گوید:

 

-او یک بار دیده شده؛نیازی به گفتن نیست.

 

سپس برای آنکه گواه این ستم نباشد،به همراه ماری از پله های تالار همگانی بالا می رود.

 

این ستم ها،پیشینه در دودمان دیوانه ی الن دارد.با روی کار آمدن فرمانروایان میدیایی نیز،این ستم ها بیشتر و بیشتر شد؛اینک کار به جایی رسیده است،بزرگ زادگان ویانایی نیز،ره بازار شوم برده فروش ها را در پی خواهند داشت.

 

به پشت درب های تالار می رسند؛که آرنولد با همان چشمان بارانی،کنار آن ایستاده و سرخی چهره اش،اندوهش را آشکار کرده است.

 

آهی می کشد و رو به او می گوید:

 

-شاهزاده آرنولد!زانوی غم در آغوش نگیرید.از شاهدخت الیزابت پشتیبانی کنید،تا مردم پشتوانه ی شما باشند.(سر تعظیم فرود می آورد)روزتان خوش

 

آرنولد با شنیدن این سخن،سرش را به دیوار تکیه می زند.

 

اینک که  این دختر بی گناه را از برای جنایت ها و خوشگذرانی های پدرش به بازار برده فروش ها می برند،آیا مادرش خشنود است؟ آیا خاندان هاچینسون،قهقه های مستانه سر داده اند؟ چرا که نه!

 

زیرا مادرش ایزابلا،مُهر این جانشین نوجوان را بی خواسته ی او،بر کاغذ بردگی این دخت بزرگ زاده نشاند؛شاید هم خشم رایزن این شهبانو،از برای همین ننگ بوده است.

 

چشم های بارانی اش را می گشاید.در این هنگام،چه کسی در برابرش ایستاده است؟ یک پرستار با چهره ی پارسیان این سرزمین،که بر او لبخند می زند.

 

تکیه از دیوار می گیرد؛که لیزا سر تعظیم فرود می آورد و می گوید:

 

-حالتان خوب است؛سرورم؟

 

-نمی دانم؛شاید اگر...ارزشی ندارد. راستی!پاسخ من را نداده اید؛آیا شما از خدمتکاران پدربزرگم هستید؟

 

-من اگر پی دارایی های شکوهمند بودم،ره پدربزرگتان را در پیش می گرفتم و اینک،در کاخ نبودم.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اداره ی بازرسی

 

کتابخانه

 

فنجان چای را نزدیک لب صورتی رنگ و کوچکش نگه می دارد و همان گونه که به کاغذ نگاره ی ستاره خیره شده است،به دنبال راهی برای رفتن به کتابخانه ی شهبانو می گردد.

 

اوه،شهبانو!همان شهبانویی که دست آویز(سبب)بردگی یک دخت بی گناه شد؛همان الهه ای که اینک،با به کار گیری رایزنش،به دنبال خشنودی خواهر کوچکش لوییزا و راندن خواهر بزرگترش،آیسا مادر اوست.پس نمی توان او را "مهربانو(خاله)"خواند.

 

آواز درب و هیاهوی پس از آن،دست آویز می شود که کاغذ را تا بزند و بر خیزد.

 

ماری و الکسا نیز،با دیدن او شگفت زده می شوند؛بویژه اکنون که کاغذ تا خورده ای در دست دارد.

 

دست پاچه سر تعظیم فرود می آورد و می گوید:

 

-روز خوش!

 

الکسا:

 

-روز خوش شما هم خوش،بانوی بازرس،لورن کریست!

 

ماری با گویش شاد همیشگی اش می گوید:

 

-اینجا چه می کنی، لورن؟

 

سرش را بالا می آورد و می گوید:

 

-خوب!راستش را بخواهید...من می خواستم،از اداره ی بازرسی بیرون بروم؛البته اگر مشکلی نداشته باشد.

 

-مشکلی نیست؛می توانی بروی.

 

-سپاسگذارم!

 

و بی درنگ،با کفش های چرمش آنجا را بدرود می گوید؛بی آنکه بداند چشمان یک مدیایی او را دنبال می کند و سرانجام نگاهش،روی درب می ماند.

 

ماری با دیدن این شگفتی،می گوید:

 

-او چون ریون است؛نه؟

 

-شاید؛ولی شرمساری اش مرا به یاد مادرش بانو آیسا می اندازد.

 

-هر چه باشد،او دلبسته ی ریون است؛نمی دانم پس از رفتن او چه خواهد کرد.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دمی می گیرد و در برابر پله های زرین پیشرویش می ایستد.پله هایی که گل های رز صورتی،همان گل هایی که مهربانو(خاله)ایزابلا برای دیدن و بوییدنشان سر از پا نمی شناسند؛بر گوشه و کنار پله ها خودنمایی می کنند و بینندگان بزرگ زاده و عامه را از دیدن درب سیاه،بلند و هولناک کتابخانه دور می سازد.

 

با دیدن آن درب،ناخودآگاه دست های ظریفش را از دامن سپیدش جدا می کند.

 

هنوز آواز چکش هایی که برای نوسازی این کتابخانه سر به فلک نهاده بودند را می شنود.لورن،این بازرس هفده ساله،در آن هنگام چون دیگر کودکان بازیگوش و کنجکاو،از نیک بختی یا بدبختی اش سر از این محوطه ی خاموش و کتابخانه ی شگفت آورش در آورده بود.

 

با دیدن واژگانی که با خط سرخ بر سر در این کتابخانه خودنمایی می کنند؛یاد آن روز ها از برابر چشمان عسلی اش ناپدید می شوند.

 

روی سر در این کتابخانه حک شده است؛"زنده ی گریخته" این نام گر چه راز آلود است؛ولی پیوسته ترس بر دل ها می اندازد؛شاید از برای همین درب های سیاه باشد،که با آواز گوشخراشی گشوده می شود.

 

دامنش را کمی بالا می گیرد و با پروا(احتیاط)از پله های آن بالا می رود.

 

"مرا به کجا کشانده اید؛ای مادر!که پنهانی گام بر کتابخانه ی خواهرتان می گذارم؛چه بسا از برای فرزند بزرگتان،ناگزیرم."

 

واپسین پله را با شتاب کمتری زیر پا می گذارد؛سپس با گمان آنکه کسی در کتابخانه نیست؛به سوی درب هایش می رود،که ناگاه یکی از آن درب ها،بدست پرستار پارسی-همان بانو لیزا-گشوده می شود.

 

اوه،نمی دانست پرستاران شاهنشاهی نیز،به این کتابخانه راه دارند.

 

لیزا درب را با همه ی توان پشت سر خود می بندد؛سپس همان گونه که دو کتاب با جلد های سیاه رنگ در دست دارد،برای بدرود گفتن اینجا باز می گردد.ولی با دیدن کفش های چرمی پیشرو سر بلند می کند؛اینک این بازرس جوان آشنا،در این جایگاه دلهره آور چه می کند؟چرا چهره ی مهتابی اش،که خرده ای لک ندارد،آشنای دیرینه ی اوست؟

 

لورن چشمهای عسلی اش را روی هم می گذارد می گشاید؛سپس می گوید:

 

-درود بر بانوی پرستار!

 

او که تازه به خود آمده است،سر تعظیم فرود می آورد و می گوید:

 

-درود بر شما،بانوی بازرس!پوزش مرا بپذیرید!

 

-نیازی نیست؛می توانید به کاخ جانشین باز گردید.

 

-سپاس!

 

باری دیگر سر تعظیم فرو می آورد.ای کاش این پرستار جوان،این بانو که گویا از تبار پارسیان است؛از پدربزرگش نباشد.

 

با آواز شتابان گام های او،که پله های زرین را می پیماید؛دست از تماشای این پرستار بی باک بر می دارد و یکی از درب ها را با پروا می گشاید؛شاید این بار درب ستیزه جو(لجباز)دست از گله و شکایت از درباریان،بر دارد.

 

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ولی این بار نیز،آوای گوشخراش خود را سر می دهد.درون می آید و درب را پشت سر خود می بندد.

 

در آغاز،نگاهش بسوی قفسه هایی می رود،که کتاب هایی با جلد چوبین دارند.

 

آیا به راستی،این جا از برای شهبانو است؟

 

نگاهش را از قفسه ها می گیرد و به میان دو کتابخانه،که راهی برای درون آمدن دارد؛می نگرد.

 

شگفتا که این کتابخانه ی رازآلود،شایسته ی درباریان نیست.

 

از میان این دو کتابخانه گذر می کند؛تا به جایی می رسد،که میز مربعی شکلی میانه ی آن است و پیرامونش را،کتابخانه های بسیاری در بر گرفته است.

 

شتابان بسوی میز می رود،که روی آن،انبوهی از کتاب ها و جعبه های زرین نهاده شده است.

 

اکنون از کدام یک آغاز کند؟جعبه ها؟یا کتاب ها؟

 

برای آنکه از این سردرگمی رهایی یابد،بی درنگ جعبه ای را بر می دارد،که افزون بر زر،در آن یاقوت های کمیاب و سرخ،به کار رفته است.

 

دستی به جعبه می کشد؛بلکه با کنار زدن خاک های مرده اش،سرخی یاقوت ها را آشکار تر کند.سپس آن را می گشاید؛اوه،خدای من!یک گردنبند صلیب سپید رنگ،در این جعبه خفته است.

 

گمان می کند،این گردنبند صلیب،از آن شهبانوی پیشین باشد؛زیرا ایشان،یک بانوی مسیحی بودند.

 

بی درنگ جعبه را می بندد؛بلکه ستم بر بانوان را بیشتر از این به یاد نیاورد.

 

-آری!بهتر است دیگر آن را نگشایی!!!

 

این آواز دستاویز آن می شود،که هراسان به پیرامونش بنگرد...

 

با مشت گره کرده اش،روی میز استوار می کوبد و می خروشد:

 

-بس است،تا کی می خواهید او را از ویانا برانید؟

 

هری که رو به روی او نشسته است،فنجان چایش را روی میز می گذارد و می گوید:

 

-آرام باش،آیدین!

 

بی توجه به سخن او،رو به الکسا که بر  بالای میز نشسته است،بلند تر از پیش می خروشد:

 

-شما دیگر چرا،بانوی رایزن؟نکند دوباره می خواهید،گارد را به میان آورید؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الکسا آهی می کشد و می گوید:

 

-نه اینگونه نیست؛اگر آهنگ چنین کاری را داشتم،اینک روزگار به گونه ای دیگر بود.

 

ماری در کنار الکسا نشسته است؛می گوید:

 

-آرام باشید! ما برای بحث و ستیز گرد هم نیامده ایم.

 

الکس از روی صندلی که رو به روی ماری در آن سوی میز نهاده است؛بر می خیزد و می گوید:

 

-می دانیم که همه تان،از این روزگار خشنود نیستید.

 

کریستین پوفی می کند و می گوید:

 

-امیدوارم این تنها سرانجام نباشد.

 

الکس،پس از درنگ کوتاهی سخنش را دنبال می کند و می گوید:

 

-ما وزیران و نمایندگان دربار نیستیم،که هر بار برای بحث و ستیز گرد هم آییم؛ما جوانان ویانا هستیم؛ما از بازرسان،پزشکان،رایزنان،فرماندهان،خیاطان و نوازندگان دربار روژمان هستیم.روزگار کنونی،بیشتر از آنچه در اندیشه ی ما بوده،بر ما فشار آورده. یکی چون تام مایرِ سودجو از جایگاهش بر کنار شد؛مردم آرام شدند ولی دربار نه!

 

دنیل که دست به سینه در پایین میز نشسته است؛می گوید:

 

-بی گمان،تام به زودی ویانا را بدرود خواهد گفت.

 

-امیدواریم همین باشد.پس از آن،با دخالت موبد بزرگ،ما فرمانده ای بی همتا را از دست دادیم؛چنانچه می بینید،او یک زندانی است.

 

راشل که در کنار ماری نشسته است؛جرعه ای چایش می نوشد و می گوید:

 

-من هنوز هم نمی دانم،ریون برای چه از جایگاهش بر کنار شد.

 

آدلیا که در کنار الکس نشسته است،می گوید:

 

-تنها این نیست؛گویا همه چیز دچار یک دگرگونی شده.(پوفی می کند)من دیگر نمی توانم جامه های پر رزق و برق برای درباریان بدوزم؛دیگر خسته شده ام.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

الکسا:

 

-با آنکه خانواده های شاهنشاهی روژ مان و میدیا در آستانه ی ستیز و جنگ هستند؛ولی گارد نیز به میان خواهد آمد؛من پیشنهادی دارم...

-رهایم کنید!...مگر من چه کرده ام؟

 

باز هم آوای این دختران نادان،که نگاره ی گل سرخ لیندا بر پاها و دست های خود می کشند؛ویانا را در بر می گیرد.این دختر ها چگونه از تبار جوانان ویانا هستند؟

 

با خونگری(خنجری)که از آیلار می گیرد،گیسوان بلند و زرین دخترک را با این همه پیرایه می زند؛باشد که از این همه هیاهوی دست بردارد.

 

سپس بازویش را با با فشار بیشتری می گیرد و از پله های انجمن بازرسی او را بالا می برد.

 

آیلار که بازوی دیگر دخترک را گرفته است؛غر غر کنان می گوید:

 

-نادان هایی چون تو،همان بهتر که آهن گداخته به خود ببینند.

 

دخترک گریه کنان می گوید:

 

-من...من...نمی دانستم...

 

الین با بی مِهری بی کران سیلی بر چهره اش می زند؛سخنش را می درد و او را وادار می کند که روی زمین،در آستانه ی درب انجمن بازرسی بیفتد.

 

الین:

 

-بس است دیگر!!! تو ناآگاهی؛چرا خود را بی گناه می پنداری؟...

 

آوای گام های کسی دستاویز آن می شود که باز گردد و با لورنی رویاروی گردد؛که چیزی را در دست خود پنهان کرده است.

 

با خوشرویی می گوید:

 

-لورن!کجا بودی؟ بازرس کلاری...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×