رفتن به مطلب
Added by Amir

Added by Amir

پست های پیشنهاد شده

ولی هیچکس نمی تواند در برابر مرگ بایستد.
ناگاه با انگشت سبابه اش،چشم این بانو را می گشاید؛که با دیده ی خون گرفته و سبز تیره ای رویاروی می گردد؛دیده ای که با دیدگان یک خون آشام،تفاوتی ندارد؛تنها پرسش اینجاست که این دیده،چرا بسیار زیبا است؟
خدای من!چه به روز یک خدا(الهه)آمده است؟ چرا خدا؟زیرا او،صاحب دو چشم زیبا است.
شاید این زیبای آرمیده،از برای همین خدای زادگی،به چنین روزی افتاده است.
چشمش را می بندد؛این را دیگر ندیده بود؛
   "مرگ،خدای زادگی و آرمیده ی یک دالان پنهان" 
همان گونه که پاسخ آهنگ کشتنش را گرفته و چشمان ناشناخته ای را دیده است،بر می خیزد و شمع را بر می دارد.
این پیر پر فروغ(پدربزرگش)آدم نمی کشد؛زندانی می کند.
نخست،مهربانوی(عمه)نا شناخته اش،لیندا ؛پدربزرگش هیمن و سرانجام،این بانوی آرمیده،که گویا آرمیتا نام دارد.
کاخ جانشین
یکی از درب های کاخ شاهزاده آرنولد را می گشاید و همان گونه که نگاهی بر گزارش خود می اندازد،درب را پشت سر خود می بندد و با کفش های پوستین خود،درون کاخ زرین ایشان می شود.
("گل سرخ شاهنشاهی"،"رایزنان نو در دربار"؛"فرمانده ای نو،برای گارد شاهنشاهی و انگیزه ی دربار،از برکناری فرمانده ی پیشین")
-درود بانو!
آوای دلنشین لیزا،او را از نوشته هایش دور می کند و به چهره ی او می رساند.
به راستی که این بانوی پرستار،ستودنی هم هست.
-درود بر شما!
لبخندی بر پهنای چهره ی گشاده اش می زند و می گوید:
-سپاسگذارم بانوی رایزن!
نگاهش به پاهای پوشانده شده ی او،بوسیله ی کفش بلوری اش می افتد؛دامن سپید بلند او،ناگاه کمی بالا می رود و نقش گل سرخ ممنوعه را،برای او اشکار می کند.
لیزا تعظیم می کند و می گوید:
-بدرود 
- بایستید بانو!
دامنش را رها می کند و می گوید:
-بفرمایید بانوی رایزن!
بی پرده،به چشمان سیاه و جادویی اش،که موجب خشم آیدین شده است؛چشم می دوزد و می گوید:
-نگاه بان خود باشید،که خطر،پیوسته در کمینتان است.(لبخندی می زند)بدرود و روزتان خوش
و بی هیچ درنگ دیگری،راه سرای شاهزاده را در پیش می گیرد؛بی آنکه بیاندیشد،لیزا چه گمانی در سر دارد.
سر تعظیم کوتاهی،در برابر این شاهزاده،که به سوی میز پیش رو سر خم کرده و سردرگم هستند،فرود می آورد و می گوید:
-درود بر جانشین!
شاهزاده آهی می کشند و خیره به ظرف زرین و رنگین پیش رویشان،می گویند:
-درود بر شما!بنشینید،بانو!
بی درنگ روی صندلی زرین و گرم و نرمی که در سمت

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چپ تخت ایشان نهاده شده است، می نشیند و همان گونه که رفتن پرستاران را تماشا می کند،می گوید:
-گویا از پرستاران خشنود نیستید؛مشکلی پیش آمده؟
با همان لحن شکست خورده پاسخ می دهند:
-نه،اینگونه نیست؛همین ها برای کاخ ما خوب هستند.
-پس این حال نیز،برای خشنودی شماست؟
-آدم خشنود،رنگ سرباز بی پناه بر چهره ندارد؛سخن...آمدن خانواده ی پادشاه ویلیام به روژمان است.
-شما که عموی خود را بسیار دوست می دارید؛پس این گویش و این چهره،از برای چیست؟
شاهزاده پوفی می کنند و نامه ای را،که رنگ زرین بر خود گرفته است،به سوی او می گیرد و می گوید:
-این را بخوانید.
نامه را می گیرد و شتابان،آن را می خواند.آرنولد نیز،با اندیشه ی اینکه همه چیز نابود شدنی است، دوباره به ظرف پیش رویش چشم می دوزد و به شرمساری شاهدخت الیزابت(تنها فرزند پادشاه ویلیام)می اندیشد؛چنین اندیشه ی بی کرانی،به راستی از آن یک میدیایی است.
پس از اندکی،الکسا سخن می گوید:
-شنیده بودم،شاهدخت میدیا،یک نامه فرستاده اند؛ولی گمان نمی کردم،چنین اندیشه ای در سر داشته باشند.
شاهزاده آهی می کشد و زیر لب می گوید:
-از دست این خدمتکارها...
-شما،از هرج و مرج بیزار هستید؛درست است؟
-آری همین گونه است.
-همچنین این سخن،ارزش بسیاری دارد؛ولی آن را باور ندارید؛با اینکه خواهرتان شاهدخت ماریا نیز،بر این باورند.
-خوب،بنابراین،من نمی توانم کاری برای شاهدخت الیزابت انجام دهم.
الکسا لبخند موذیانه ای می زند؛کاغذ در دستش را،که همه چیز در آن نوشته شده است،پیش روی ایشان می گذارد و می گوید:
-چه کسی توانسته این باور را که،از روی احساس تصمیم گرفتن ننگ است،ثابت کند؟بهتر است کمی بیشتر بیندیشید؛شاهدخت ترمه،تنها عمه ی شما نبوده اند.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(....شاهزاده آرنولد؛می دانم که اکنون،واژه واژه ی این نامه را،از برای یک مژده می خوانی؛ولی بدان،می خواهم از ننگ خانواده مان سخن بگویم.
این سخن برای من،الیزابت میدیایی،یک آتش سوزان است؛ولی برای تو،که جانشین روژمان هستی،یک باور نادرست و ننگ است.
ای عمو زاده!دمی به خود بیا!
مگر می شود کسی بمیرد،ولی هیچ نشانی از او نماند؟تا کی بناست دختران روژمان و میدیا،برای داشتن گل سرخ لیندا،آن هم در زادروز عمه ترمه،آهن داغ بر پیشانی داشته باشند؟
به سخن هایم بیندیش؛باور کن،عمه ی کوچکمان زنده است؛باور کن پدرانمان اشتباه می کنند....)
با خواندن دوباره ی این واژگان زیبا،که بوسیله ی الیزابت،این شاهدخت ستیزه جو به نقش آورده شده است،دوباره سردرگم می شود.
چشم های سبزش را روی هم می گذارد؛الیزابت را به خوبی می شناسد؛او،گیسوان بلند سیاه رنگ دارد،که نشانی از عمه شان ترمه است؛الیزابت،با همه تفاوت دارد.او،برای خرسند کردن کسی،از همه چیزش مایه می گذارد.
ولی چگونه؟
بی تردید،آنگه که بر این کاخ گام گذارد،کفش بلوری به پا نخواهد داشت؛دیگر چرا؟چون از دید تو،بلور نماد هرج و مرج نیست.
او بی تردید،جامه ی حریر یا سیمین به تن نمی کند؛او جامه ی ابریشم آبی به آن می کند که شاهدخت ترمه،در روز به اصطلاح مرگش،به تن داشته است.
ولی چهره اش....
چشم می گشاید و دوباره،به آن نامه چشم می دوزد.او نوشته:
(این سخن برای من،الیزابت میدیایی،یک آتش سوزان است.)
پس چشمان قهوه ای رنگش که کمی کشیده و درشت است،جادویی نخواهد بود؛شاید رنگ راستگویی و درستی،به خود گیرد.
(مگر می شود کسی بمیرد،ولی هیچ نشانی از او نماند؟)
از این رو،گیسوان تا زانو آویخته اش را،رها می کند و تنها،گل سرخی به آن می زند.
ولی با چهره ی سپید و مهتابی اش چه می کند؟...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ریچارد با همه ی توانش،این وزیر جنایت کار را،به سوی درب خانه اش می کشاند؛این در هنگامی است که نخست وزیر و همراهانش نیز،در این غروب دل گیر،گواه این به اصطلاح ستم است.
سرانجام او را بیرون می آورد و همان گونه که دست هایش را با ریسمان استواری می بندد،وادارش می کند،در برابر وزیران پیوت و آرنولد،زانو بزند.
وزیر جنایت کار نیز،با آن جامه ی بلند سیمینش،در برا بر این دو وزیر،زانو می زند.
به راستی با آن همه جنایت،به کجا رسید؟خواست یک فرمانده ی باسیاست را در کنار خود داشته باشد،که او نیز،از مقام خود کنار رفت و زندانی شد.
چشمان کشیده و سیاه خود را به زمین می دوزد.
سرنوشت تنها دخترش چه می شود؟ آیا او را به تاراج خواهند برد؟چه کسی او را حمایت خواهد کرد؟
-پدر!....پد....
آوای ستم دیده ی دخترش،سرش را بلند می کند.
دخترش،با چهره ی سرخ شده و گریانش،بوسیله ی چند سرباز به بند کشیده شده و این سو،دو وزیر و دو بازرس،که یکی ماری پایر و دیگری....دیگری مادر دخترش است،ایستاده اند و او و دخترش را نگاه می کنند.
اکنون این بانوی بازرس،اینجا چه می کند؟
در همان هنگام،این بانو که شنل سیاهی به تن دارد و کلاهش را تا روی بینی اش کشیده است،دامن سپیدش را بالا می گیرد و پیش می آید.
هیچگاه اندازه ی اکنون،از او نمی ترسید.چه به روز او آمده ،که با این وزیران همراه گشته است.
بازرس پیش رویش،روی دو زانویش می نشیند و لب های غنچه ای و تیره اش را،برای سخن گفتن می گشاید:
-از بردگی دلشاد باش؛گر چه،دیگر جنی را نمی بینی.
-تو اینجا چه می کنی؟
بی هیچ پاسخی،بر می خیزد و رو به ماری،با دو انگشت میانی و سبابه ی خود،نشانه ای می دهد.
ماری نیز،سر تعظیم فرود می آورد و برای اجرای فرمان،اندک اندک،به پیش می آید...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کوچه پس کوچه های ویانا
منطقه ی ایوان؛نزدیک به کاخ روژمان
کلاه شنل سرمه ای رنگش را روی سر می کشد و به بانوی شنل پوش پیش رو،که جنی دخترش را روانه ی تاراج و یغماگری کرد،می نگرد.
مادری و سنگدلی؟اوه،گویا بانو آیسا از این بانوی بازرس،بهتر هستند؛هر چه باشد بانو آیسا،ریون را رهایی دادند.
در هر صورت،امشب گواه هر چه بود،باید گزارشی پنهان بنویسد و به فراموشی بسپارد؛شاید هم نه!
نگاهش را از این بانو می گیرد و آهسته به ماری که همگام اوست و شنل صورتی رنگش را مرتب می کند ،می گوید:
-به راستی بازرس بزرگ،مادر بانو جنی هستند؟
-آری هستند؛تاکنون گمان می کردم،دربار راست می گوید که"ریون،پسر بچه ای بیش نیست."می بینی! او که از دربار رفت،آشفتگی دوباره فرمانروا شد.
-سرنوشت بانو جنی چه خواهد شد؟
-بازار برده فروش ها!
-یعنی،راهی برای رهایی اش نیست؟
-تنها مقام های والا!
-من می توانم....
هنوز سخن هایش به پایان نرسیده،که ماری با تشر می گوید:
-آه الکس،تو بهتر است به کار های خودت برسی؛البته اگر منتظر تنبیه و مجازات نیستی.
-ولی...
بانوی بازرس:
-بایستید!

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


سخن هشدار دهنده ی بانوی بازرس،با پرش اسب سواری که پارچه ی خون آلودی را نقاب چهره ی خود ساخته است؛از بالای سر این بازرسان،که نباید شب نامشان را آشکار کند،به پایان نمی رسد.
کلاه تیره ی شنل،از چهره ی بانوی بازرس دور می شود و شگفتی این چهره ی افسونگر را نمایان می کند.
ماری دست بر سینه ی خود می گذارد و با نفسی که در سینه ندارد،می گوید:
-شما نیز دیدید؟!آن اسب سوار سیه پوش،پارچه ای خون آلود را دارا بود!!!
الکس،با نگاه بر شگفتی بانوی بازرس پیش رو می گوید:
-امشب سپیده دم را ببینیم،خوش است!
(...یکی،رهسپار سرای شهنشهان
یکی دیگر،رهسپار سرای آوارگان
چشمانی اشک آلود دارد؛با شوقی بی کران
هراسی نا آشنا دارد،با آتشی بی نشان
دوشادوش یار دیرین؛گذشته از ستیز مهربان(پدر)
همرزم بارانی پر بار؛می گذرد با مهربانان
حریر بر دوش شانه می کشد؛کجاست سرای راستگویان؟
مادری نابینا دارد؛کجاست آواز بی کران؟
                و در پایان
یکی چون ماه تابان،بی هیاهو بر زمین خواهد افتاد
دیگری چون قربانیان دیرین،بر دست بی نشان خواهد آرمید
برگرفته از نوشته ای ممنوعه؛پایان بخش یکپارچگی)
خوشنویسشان را میان کتاب می گذارند و آن را می بندند.
باید به بی باکی قلم این نویسنده،گواهی داد.ولی به راستی او کیست؟گاه،قلمش بوی خون ریزی های بی کران می دهد؛گاه،بی هیاهو خرسندت می کند.
او بی تردید،یک سیاستمدار سرد و گرم چشیده است؛و گرنه کیست،که راستی های دربار را به رخ کشد...

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتار نویسنده:درود دوستان!من واقعا شرمنده ام که اینقدر بد قول شدم؛این مدت از همه نظر درگیر بودم و واقعا معذرت می خوام.امیدوارم بتونم از اینجا به بعد سر موقع پست جدید بذارم.حتما حتما اگر قابل می دونید و رمان بنده رو میخونید از اول شروع کنید چون رمان در حال ویرایش محتواست.منتظر نقد های سازنده تون هستم :rose:

ادامه ی رمان:

-سرورم!                                                آواز رایزن جوان دربار،ایشان را از پرسش های پیوسته ی خود دور می سازد.              -درون بیایید،بانوی رایزن!                         درب پر خراش،بوسیله ی این رایزن سپید پوش،که کاغذ هایی آغشته به جوهر و کتابی با جلد سرخ به همراه دارد،گشوده می شود و او،به آرامی پا به این اتاق به اصطلاح ساده ی کاخ می گذارد.                                    شمع کوچکی که بر میز فرمانروا نهاده شده است، اندکی از فروغ چهره ی الکسا را نمایان می سازد.                                     سر تعظیم فرود می آورد و می گوید:           -درود بر فرمانروا!                                   فرمانروا نیز سری تکان و پاسخ می دهند:    -درود بر شما؛بانوی رایزن!                        الکسا بی هیچ سخنی،کاغذی را از میان کاغذ هایی که در دست دارد؛بیرون می کشد و با احترام،به دستان میز ساده ی فرمانروا می دهد.                                                    فرمانروا نیز،کتاب پیشروی خود را کنار می گذارند و کاغذ را به پیش می آورند.             (به نام یزدان پاک......)                           نبود تردید در این نامه ی برکناری،مُهر نقش بسته بر پایان آن و خاموشی(سکوت)و چهره ی اندیشمندانه ی بانوی رایزن،الکساندرا پیوت،نشان از فرمانده ی جوانی می دهد؛که باور و اعتماد فرمانروا را گرفته و باز پس می فرستد؛شاید هم پیشکش....                                           به یاد می آورند که چندی پیش،ریون از صندلی پیشرویشان برخاست؛در خاموشی اتاق سر تعظیمی فرود آورد و موذیانه لب زد:                                                       -همه چیز را به من بسپارید،سرورم!            و این نامه ی برکناری نیز،سر انجام آن واژه های موذیانه است.                            ولی سرورم،رایزن جوان پیشرویتان اینگونه نمی اندیشد.                                          او در اندیشه های آرام خود،به یاد روزی می افتد که با خرسندی داشتن جایگاه فرمانده ی گارد شاهنشاهی را به ریون شاد باش گفت و پس از آنچه؟                                امروز ریون،ریون همیشگی نبود.او دوست داشت در حضور عام و بزرگان،نقش آن مُهرِ دردسر ساز را به نقش آورد ولی امروز چه کرد؟ با آرامشی سنگین،مهر را زد و پایان!     او نیز چون مادری بود؛که به تماشای بازی های معما گونه ی کودک خود نشسته بود.    چه شب های بسیاری که برای کاوش و پژوهش پرونده های او،تا سپیده دم دیده ی خود را به آغوش خواب نسپرد.                  چه دگرگونند این درباریان روژمانی؛یا هر ناکجاآبادی!                                            سرانجام فرمانروا لب می گشایند و آهسته می گویند:                                -او زندانی شما بود،نه؟   

  -نه سرورم...

 

  • تشکر 3

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


در این هنگام آواز اسب سواره ی خون آلود به گوش می رسد.
این آواز دست آویز آن می شود،که الکسا سخن خود می درد و می گوید:
-او....پوزش مرا بپذیرید سرورم....
سپس سراسیمه سر تعظیم فرود می آورد و اتاق فرمانروا را بدرود می گوید.
گویا ویانا ی کنونی،تا چندین روز یا شاید ماه ها و سال های دیگر،رنگ آرامش نمی خواهد. هر چه باشد،ویانا را به حال خود رها کرده اند.
با شتاب هر چه بیشتر،دالان شاهنشاهی را زیر پا می گذارد.دالان شاهنشاهی،گویا نخستین باری است که شتاب این بانوی رایزن را با کفش های گرانبهایش،با کاغذ هایی که در آستانه ی درب اتاق فرمانروا بر دست زمین می مانند؛تاکنون ندیده بوده است.
آواز گام های او،چشم های سبز رنگ و سرد و گرم چشیده ی فرمانروای روژمان را فرو می بندد.
پیشکار کهن ایشان،با دیدن درب نیمه باز اتاق کار شاهنشاهی و کاغذ های فرو ریخته بر آستانش،با احتیاط به سوی درب می رود و دست لاغر،نحیف و پیر خود را به آن(درب) می گیرد و کمی به درون رهنمودش می دهد؛که فرمانروا همان گونه که چشم فرو بسته اند،می گویند:
-درون نیایید؛کاغذ ها را نیز رها کنید.
با این سخن،پیشکار کهن دست خود را پس می کشد و ایشان را بدرود می گوید. امشب این معرکه پایان بپذیرد؛آراستگی اتاق کار کسی چون ایشان،پیشکش.

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

با برون آمدن از کاخ و ایستادن در نزدیکی پلکان،شتاب از گام هایش رها می شود.

 

همان گونه که با خشمی کم پیدا نفس نفس می زند،پارچه ی سپیدی که به دور کمر خود بسته و خنجر زرین را اجازه ی رهایی نمی دهد؛از کمر می گشاید؛آن را به دست خود می آویزد و با همان دست،خنجر را نیز همراه خود می سازد.

 

اگر آنچه به گوشش رسیده است،درست باشد؛تنها اوست که باید جایگاهش را به قلم آورد.

 

دمی می گیرد و با شتاب بیشتری از پلکان پایین می آید و روانه ی گارد شاهنشاهی می شود؛گاردی که فرمانده اش،گناه هر آنچه این درباریان بگویند،به دوش می کشد.

 

پدربزرگی دارد؛از تبار الن زادگان؛همان هایی که آزادی شان را کسی ضمانت می کند؛که الکساندرا،شهبانوی دربار ونداد،با شنیدن گام هایش،لرز بر تن و پیکر ناتوانش می افتاد و اشک،بر گونه هایش فرمانروایی می کرد.

 

پدربزرگی که اختیار فرمانروایی از ریشه و تبار مایر های غربی را دارد؛ولی ندارد؛آهنگ کشتار نوه ی بزرگش را سر می دهد؛یادآور اندوه های بزرگ کریست ها می شود؛هنوز در خاطر الکساندر،همسر دختر دوست داشتنی این موبد هست ،که چگونه پدرش را در اتاق خود یافت؛آن هم پدری بی تن؛پدری بی سر.

 

پس از ایشان،شهبانو ایزابلا بر ضد ریون هستند؛اوه،خدای من!آن هم شهبانویی که اکنون با تردیدی که آبی زلال چشمانش به نمایش گذاشته،بر صندلی پشت میز گرد کاخ خود نشسته اند و دست به چانه،به خانواده ی آشفته ی خود می اندیشند؛گیسوان زرینشان،به دست پیشکاری چون دلارام،از گل و گیره های زیبا و مرسوم رها و آزاد می شوند و ایشان،چنان بر ژرفای پندار های خود فرو رفته اند،که از این کار ساده نیز آگاه نیستند.

 

اکنون تو ای رایزن،که پدرت سر آمد سیاستمداران مدیایی و مادرت،ریشه در شاه و شکوهش دارد؛تو که به گارد رسیده ای و با دیدن بحث و ستیز بازرسی ترک تبار مانند آیدین آرنولد،و نوه ی گرامی داشته ی موبد بزرگ،دنیل هاچینسون و گواهانی چون کریستین،نوازنده ی نامدار دربار و لیزا،پرستاری سر به زیر از حرکت باز ایستاده ای؛از ریون چه می خواهی؟

 

آیدین با خشمی که در چهره اش نمایان شده و مشت هایش از خشم بسیار سرخ؛بر دنیل می خروشد:

 

-کارِ خودت را به سرانجام رساندی؛(پوزخندی می زند)فرمانده ی گارد شاهنشاهی!

 

کریستین خم به ابروان نازک و کشیده ی خود می آورد و می گوید:

 

-آیدین بس است؛کدام کار؟

 

دنیل لب تر می کند و چون آیدین فریاد می زند:

 

-یک پرستار تازه کار آشوب کرده؛مرا چه می گویی بازرس آرنولد؟؟؟!!!

 

لیزا که کمی دور تر از آنها ایستاده است،با شنیدن سخنان ستیزه جویانه ی آن ها،سر به زیر می اندازد.

 

آیدین آرنولد از او چه می خواهد؟به راستی او از پرستاری که از گذشته ی خود هیچ نمی داند،چه می خواهد؟

 

الکسا نیم نگاهی به لیزا می اندازد و سپس،گام بر نخستین پله پیشرویش می گذارد و همان گونه که پار چه ی بسته شده بر دست خود را محکم می کند،رو به این سه بزرگ زاده می گوید:

 

-گارد از برای یک پرستار آشوب نشده؛آیدین و دنیل!

 

آیدین که گریبان دنیل را گرفته و تا چندی پیش خشمی بی کران فرمانروایش بوده است؛با شنیدن آوای رایزن پیوت،گویا مهار و به پشت رانده می شود.

 

هر سه سر تعظیم فرود می آورند.

 

  • تشکر 2

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دسته ی خونگر(خنجر)زرین را در مشت ظریف خود می فشارد و پلکان را زیر پای خود می گذارد.

 

هر چهار تای آن ها در خاموشی به او می نگرند.رایزن نوپا ی دربار،در این هنگام در گارد چه می کند؟

 

واپسین پله را زیر پا می گذارد،نگاه های لبریز از پرسش آنان را از زیر نگاه خود می گذراند و بی درنگ،ره تالار گارد را در پیش می گیرد.

 

این روز ها دربار روژمان،رنگ و بوی آشنایی دارد.اوه،بحث و ستیز جوانانش،خاموشی و بردباری فرمانروایش،زندانی شدن فرمانده ی گارد شاهنشاهی اش...گویا هیچ پادشاهی در سرزمین،نمی تواند آهسته برود و آهسته بیاید.

 

خود را در آستانه ی درب های  بلند و زرین تالار میابد،که دو سرباز نیزه به دست،حکم زندانبانی اش می دهند.

 

بی درنگ نیزه هایشان را کنار می زند و تا آنان به خود بیایند،درب را گشوده و پا به تالار گذاشته است.

 

نفس نفس زدن هایش،تالار را در بر می گیرد.با چشمانی که خشم در آن دیده می شود،به دنبال ریون می گردد.

 

و ریون آن سوی تالار،در کنار صندلی ای که بر سر و بالای میز گردهمایی نهاده شده؛ایستاده است و با مسمومیت پیوسته ی خود دست و پنجه نرم می کند؛پارچه ی خون آلودی را نزدیک به دهان خود گرفته و برای نگهداشتن تعادل خود،دست بر تاج صندلی نهاده است.

 

چشمان خاکستری و خسته ی خود را فرو می بندد و پس از درنگی کوتاه،به روی بانوی درون آمده ی پیشرویش می گشاید.

 

بانوی درون آمده نیز،با دیدن دگرگونی او خونگری (خنجری)را که برایش تیز کرده است،پایین گرفته  و با شگفتی کم پیدایی که چشمان رنگی اش را با چشمان او رویاروی می کند؛به تماشای این کودک،با بازی های معما گونه اش نشسته است.

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این مسمومیتِ پیوسته،چشمان خاکستری خسته،دست بی جانی که با دیدن الکسا از تاج صندلی دل کنده...آیا توان دارد کز نقاب داری سخن بگوید،که سوار بر اسبی سرکش شهر را آشوب می کند و آسوده می رود؟بی گمان،نه!

 

ناخودآگاه،بی آنکه بخواهد آهسته و با احتیاطی که از چهره اش لبریز است،بسوی او گام بر می دارد.

 

دیگر از بر کناری او پشیمان گشته و دست بر داشته بود؛که پدربزرگش،نایب السلطنه ی کنونی روژمان و نماد بی خردی فرمانروایی از مایر های غربی،آهنگ کشتارش را سر داد.

 

اوه،چه کشتار زیبایی!آن موبد،همچنان حیله ی دیرین خود را به کار می برد؛مرگ با گردنبند!!!

 

خونگرش را روی میز می گذارد و با فاصله ی چند گام کوتاه،رو به روی این فرمانده ی بر کنار شده می ایستد.

 

آواز نفس های کوتاه و بی جانش،آشکار تر از شبی به تاری اکنون است.

 

ریون پارچه ی خون آلود را از دهانش جدا می کند؛که او،با آوازی که نمای استواری دارد؛به سخن می آید:

 

-تو...اینجا چه می کنی؟ چرا مسموم شده ای؟

  • تشکر 1

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

درباره نودهشتیا

نودهشتیا اولین کتابخانه مجازی دانلود رمان میباشد که با هدف ترویج فرهنگ کتابخوانی و حمایت از نویسندگان فارسی زبان آغاز به کار کرده است و بیش از یک دهه است در راستای این اهداف در حال فعالیت و خدمت رسانی به هموطنان عزیز است.

امکانات اضافی

×